واقعا که آقا دروغ نگفتهاند قدیمیهای ما که میگفتند: «چه فکر میکردم و چه شد؟» گاهی آدمیزاده برای خودش فکر و خیالهایی میکند و برعکس یک چیز دیگری از آب در میآید.
عرض کنم صلات ظهر بود و زل آفتاب، رفته بودیم برای خودمان زیر چینۀ این دبوار، یکوری دراز کشیده بودیم تا کمی توک آفتاب بشکند بلند شویم بقیۀ کرت را بیل بزنیم. همچین بفهمی نفهمی چشممان گرم شده بود که شنیدیم از دور صدای سلام و صلوات میآید. گفتیم: خیر باشد انشاالله. ببینی باز چه شده است؟
دیدیم از دور یک جمعی از آدمهای ده بالا دارند میآیند، سینی و خلعت به دست. یادمان افتاد اینروزها ایام سالگرد بوده، گفتیم لابد شاباشی هم برای ما آوردهاند. نزدیکتر که شدند دیدیم بعله. نقل شیرینکامی است و ظرف نُقل و خرما هم بهکار است. تا همینطور که آمدند و رسیدند بالای سر ما که از ذوقمرگی همانطور یکوری مانده بودیم سر جایمان.
اما آقا چشمت روز بد نبیند. این جماعت را عزایی گرفته بود که بیا و ببین. یکچشم اشک و یکچشم خون. سینی حلوا و خرما را گذاشتند کناری و دور تا دور، حلقه زدند دور ما که هنوز ولی اینبار از تعجب همانطور یکوری مانده بودیم روی زمین پای چینۀ دیوار.
یکی میگفت: خدا بیامرزدت جُنگعلی خان! چه جانی میکندی این آخریها.
آن یکی میگفت: بیچاره جُنگعلی، از همان اول که به این ولایت آمد مُرده بود ولی خودش خیال میکرد زنده است و بیخود دست و پا میزد.
آقا از شما چه پنهان ما کمی خوف کردیم و ترس ما را برداشت. گفتیم: بابا ما که هنوز نمردهایم. زندهایم مثلا. این حرفها چیست که میزنید. این چه بساطی است که چیدهاید؟
ولی آقا مگر صدای ما در این گریه و هواری که سر داده بودند بهگوش کسی میرسید؟
یکیشان داشت به غزل از جانب ما میخواند: تابوت مرا جای بلندی بگذارید ـ تا باد برد سوی وطن بوی تن من. . .
دیدیم آقا اگر دیر بجنبیم همین الان است که ما را کفن و دفن کنند برویم پی کارمان! یقۀ همان که از جانب ما غزل میخواند را گرفتیم که: پدر آمرزیده! چه بادی چه بویی؟ این حرفها کدام است؟
که باز چشمتان روز بد نبیند. چنان کوبید به تخت سینهمان که نزدیک بود درجا بادمان در برود و بو راه بیندازیم.
گفت: جُنگعلی! تو بعد از مُردنت هم دست از مزخرفگویی برنمیداری؟ مگر ندیدهای در جدول پخش، بعد از برنامۀ تو مینویسند: «پخش زنده برنامههای رادیو زمانه». خب این یعنی اینکه تو ریق رحمت را سر کشیدهای و جزو امواتی!
گفتم: بابا شما هم یک چیزی میگویید که مرغ پخته روی برنج خندهاش میگیرد. همان برنامههای رادیو زمانه که هم در اول جدول مینویسند «زنده» است و هم در آخر مینویسند: «پایان پخش برنامههای زنده» و هم مجریهایش دم به دم میگویند: زنده، زنده. همهاش را که خلایق از چهار گوشۀ جهان قبلا ضبط کردهاند و فرستادهاند و دنبال هم پخش میشود. این کجایش زنده است؟ غیر از همان یک نفری که مینشیند توی استودیو پشت میکروفون و شروع و پایان برنامههای قبلا ضبط شده را بهطور زنده اعلام میکند. تازه خود آنهم اگر واقعا از قبل ضبط شده و روی پخش اتومات نباشد.
آقا ما این را گفتیم که کاش نمیگفتیم. در واقع باعث ناکامی خودمان شدیم. این جماعت که تا حالا اینطور داشتند به غریبی و غربت ما دل میسوزاندند، ترش کردند و تمام بساط حلوا و خرمایی را که آودره بودند برداشتند با خودشان بردند و رفتند.
ما را بگو که فکر کرده بودیم از شیرینی یکسالگی رادیو برای ما هم چیزی آوردهاند. تو بگو اصلا ما را جزو زندهها نمیدانند چه رسد قابل بودن به این حرفها.
حیف شد آقا! اگر بدانید چه خرماهایی بود. از این خرماهای درشت صادراتی بم که هستهاش را درمیآورند و بهجایش خلال بادام میچپاندند و رویش پودر نارگیل میپاشند.
واقعا که چه فکر میکردیم و چه شد!؟
سر شما سلامت.
. . .
. . .