آقا دست شما درست!
رفتیم این فولدری که فرموده بودید را در زمکست از نزدیک رؤیت کردیم. زیارتش قسمت همه شود انشاالله.
ماشاالله آقا به اینهمه تولیدات و فراوردههای دوستان همکارمان. چه محصولی داده است، باغشان آباد.
ولی خب آقا چه فایده که دست ما کوتاه است و خرما بر نخیل.
از شما چه پنهان رفتیم یک دانهاش را محض امتحان بیاوریم پایین. دور از جان شما، زمکست چنان زد پشت دستمان که نزدیک بود از بالای همان نخل، با ملاج بخوریم زمین!
لابد میپرسید چرا؟
فرمایش زمکست یک کلام این بود که: شما اجازۀ این جور غلط کردنها را ندارید.
هر چه قسم و آیه خوردیم که زمکست جان! آقا خودشان گفته: برو بردار پیاده کن.
زیر بار نرفت که نرفت.
از ما اصرار و از او انکار. میگفت: ما اینجا فقط دست بگیر داریم. اگر میخوایی فایل بفرستی بالا، یاالله. ولی اینکه بخواهی بیاری پایین، اجازهات هنوز صادر نشده. فعلا برو جلو بالانس بزن.
. . .
آقا ببخشید
ما که درست سر در نیاوردیم. شما اگر بلد هستید به ما هم یاد بدهید.
بالانس را میگویم.
از همولایتیمان که پرسیدیم گفت: این یک چیزی مثل آدامس است که آدم توی آن را فوت میدمد تا مثل حباب باد کُند. از بیرون که نگاه کنی گُنده دیده میشود، توی آن اما خالی است و پلقی میترکد. صدایش هم گاهی مثل خروس است!!
. . .