آقا نمیدانید امروز الکی الکی چه برای خودمان خوشحال شده بودیم! آخر وقت بود که از چاپارخانه کاغذی رسید بالایش نوشته بودند: فوتو. نزدیک بود ذوقمرگ شویم. پیش خودمان گفتیم یعنی شما ما را قابل به عکس خودتان دانستهاید؟
در مرقومه را که باز کردیم دیدیم نخیر. آنچه که ما از عکس فکر کرده بودیم، برعکس از آب در آمده و در واقع از ما عکس خواستهاند. آن هم یک عکس تازه و فوری تا آخر همین هفته!
هر چه فکر کردیم آخرین عکسی که از ما برداشتهاند چه وقت و کجا بوده، به یادمان نیامد. دروغ نباشد شاید زمانی که آقا ما را طلبیده بود و به همراه مرحوم ابوی و والدهامان رفته بودیم پابوس. آنجا یک عکسی از ما برداشتند که تا همین چند وقت پیش، یک جایی ته بقچهمان داشتیم آن را. ما ایستادهایم دست راستمان حمایل سینه، جلوی صندوق سر مزار. مرحوم ابوی ـ که البته آن موقع هنوز مرحوم نبودند ـ کنار ما و ایشان هم دست راستشان حمایل سینه، والدهامان هم در آنطرف ضریح، جدا برای خودشان و لابد او هم دست راستش حمایل سینه ولی از زیر چادر.
ما شاید زورکی هفت هشت سالمان بود. بلکه هم کمتر. یعنی یادمان میآید توی صحن و دور صندوق خیلی شلوغ بود و ما زیر دست و پا لگدمال میشدیم، ولی اصلا بهخاطر نداریم چه وقت این عکس را انداختیم که دور ضریح هیچکس جز ما سه نفر نبود و اینهمه خلوت بود.
بهرحال با همۀ ناعقلیمان، این یکی به عقلمان رسید که منظور چنین عکسی نیست. بهخصوص که نوشته بودند باید عکس رنگی و دیجیتال هم باشد. و فایل ارسالی بشود و مقادیر زیادی پیکسل داشته باشد و د. پی. ای اش هم اینقدر باشد و با جی پی گی پسوند بشود و از این چیزها که ما سر در نمیآوریم.
دیدیم چارهای نداریم جز اینکه عین نامه را برداریم برویم سراغ این همولایتی همهچیزدانمان بلکه او رمل و اسطرلاب بیندازد و از منظور نامه سر در بیاورد.
ایشان هم طبق معمول که آدم را جان به سر میکند تا جواب بدهد، اول مقداری گل و گردن و پشت گوش و چانۀ خود را مالاند و خاراند و بعد هم سری تکان تکان داد و گفت: «فیالواقع این نامه به دو بخش تقسیم میشود. اول چیزهایی که باید در عکس باشد مثل: رنگی، پیکسل، پسوند، زمینۀ روشن و تمام رخ. بعد هم بخش دوم که مربوط به چیزهاییست که نباید باشند مثل: کلاه. عینک دودی و سه نقطه!
تعجب کردیم. پرسیدیم: سه نقطه؟
گفت: بله. اینجا نوشتهاند: «لطفا عکس فرستاده شده رنگی، با زمینه روشن، تمام رخ، و بدون کلاه، عینک دودی و . . . باشد.»
گفتم: آخر کدام آدم عاقلی بعد از آنهمه که زیر دست و پا لگدمال شد راضی میشود عکسی که جلوی صندوق ضریح میاندازد، نقطهدار بیفتد؟
آقا ما این را گفتیم، باز این همولایتی ما یکدانه از آن نگاههای فقیه اندر سفیه خودش را انداخت به ما و گفت: این سه نقطه میتواند یک کلمه سه حرفی باشد. مثلا چپق یا چه میدانم پیپ! که سه حرف دارد. منظورشان این بوده که برنداری مثل این سید خودمان با دو تا عینک و کلاه شاپو عکس بیندازی، یا مثل آن یکی سید دیگر چپق را یکوری بگیری جلوی لب و دهانت، لبخند بزنی توی دوربین.
بعد دید ما همینطور هاج و واج نگاه میکنیم. گمان کنیم فهمید که ما حالیمان نشده. کاغذ را تا کرد گذاشت کف دستمان گفت: ته این نامه نوشتهاند: «دوستانی که هیچ عکس مناسبی در اختیار ندارند میتوانند به صورت حضوری برای عکاسی به آتلیه زمانه مراجعه کنند.» بهتر است خودت به صورت حضوری بروی آتلیه تا خودشان تو را عکاسی کنند.
این را گفت و رفت پی کارش. ما ماندیم و این کاغذی که توی دستمان مانده.
گفتیم آقا از شما بپرسیم که عالم به امور هستید و بهتر از همه میدانید. ببخشید آقا اصلا بفرمایید شما خودتان چه وقت میخواهید به صورت حضوری بروید توی آتلیه؟ بلکه ما هم آمدیم با هم رفتیم. خدا را چه دیدهاید؟ شاید عکسی هم جلوی صندوق آتلیه! انداخیتم. بدون سه نقطه و عینک و کلاه!