آرشیو برایجولای, 2007

سه نقطه. . .!

آقا نمی‌دانید امروز الکی الکی چه برای خودمان خوشحال شده بودیم! آخر وقت بود که از چاپارخانه کاغذی رسید بالایش نوشته بودند: فوتو. نزدیک بود ذوقمرگ شویم. پیش خودمان گفتیم یعنی شما ما را قابل به عکس خودتان دانسته‌اید؟
در مرقومه را که باز کردیم دیدیم نخیر. آنچه که ما از عکس فکر کرده بودیم، برعکس از آب در آمده و در واقع از ما عکس خواسته‌اند. آن هم یک عکس تازه و فوری تا آخر همین هفته!

هر چه فکر کردیم آخرین عکسی که از ما برداشته‌اند چه وقت و کجا بوده، به یادمان نیامد. دروغ نباشد شاید زمانی که آقا ما را طلبیده بود و به همراه مرحوم ابوی و والده‌امان رفته بودیم پابوس. آنجا یک عکسی از ما برداشتند که تا همین چند وقت پیش، یک جایی ته بقچه‌مان داشتیم آن را. ما ایستاده‌ایم دست راست‌مان حمایل سینه، جلوی صندوق سر مزار. مرحوم ابوی ـ که البته آن موقع هنوز مرحوم نبودند ـ کنار ما و ایشان هم دست راست‌شان حمایل سینه، والده‌امان هم در آنطرف ضریح، جدا برای خودشان و لابد او هم دست راستش حمایل سینه ولی از زیر چادر.
ما شاید زورکی هفت هشت سال‌مان بود. بلکه هم کمتر. یعنی یادمان می‌آید توی صحن و دور صندوق خیلی شلوغ بود و ما زیر دست و پا لگدمال می‌شدیم، ولی اصلا به‌خاطر نداریم چه وقت این عکس را انداختیم که دور ضریح هیچکس جز ما سه نفر نبود و اینهمه خلوت بود.

بهرحال با همۀ ناعقلی‌مان، این یکی به عقلمان رسید که منظور چنین عکسی نیست. به‌خصوص که نوشته بودند باید عکس رنگی و دیجیتال هم باشد. و فایل ارسالی بشود و مقادیر زیادی پیکسل داشته باشد و د. پی. ای اش هم اینقدر باشد و با جی پی گی پسوند بشود و از این چیزها که ما سر در نمی‌آوریم.
دیدیم چاره‌ای نداریم جز اینکه عین نامه را برداریم برویم سراغ این هم‌ولایتی همه‌چیزدان‌مان بلکه او رمل و اسطرلاب بیندازد و از منظور نامه سر در بیاورد.
ایشان هم طبق معمول که آدم را جان به سر می‌کند تا جواب بدهد، اول مقداری گل و گردن و پشت گوش و چانۀ خود را مالاند و خاراند و بعد هم سری تکان تکان داد و گفت: «فی‌الواقع این نامه به دو بخش تقسیم می‌شود. اول چیزهایی که باید در عکس باشد مثل: رنگی، پیکسل، پسوند، زمینۀ روشن و تمام رخ. بعد هم بخش دوم که مربوط به چیزهایی‌ست که نباید باشند مثل: کلاه. عینک دودی و سه نقطه!
تعجب کردیم. پرسیدیم: سه نقطه؟
گفت: بله. اینجا نوشته‌اند: «لطفا عکس فرستاده شده رنگی، با زمینه روشن، تمام رخ، و بدون کلاه، عینک دودی و . . . باشد.»
گفتم: آخر کدام آدم عاقلی بعد از آنهمه که زیر دست و پا لگدمال شد راضی می‌شود عکسی که جلوی صندوق ضریح می‌اندازد، نقطه‌دار بیفتد؟

آقا ما این را گفتیم، باز این هم‌ولایتی ما یک‌دانه از آن نگاه‌های فقیه اندر سفیه خودش را انداخت به ما و گفت: این سه نقطه می‌تواند یک کلمه سه حرفی باشد. مثلا چپق یا چه می‌دانم پیپ! که سه حرف دارد. منظورشان این بوده که برنداری مثل این سید خودمان با دو تا عینک و کلاه شاپو عکس بیندازی، یا مثل آن یکی سید دیگر چپق را یک‌وری بگیری جلوی لب و دهانت، لبخند بزنی توی دوربین.
بعد دید ما همینطور هاج و واج نگاه می‌کنیم. گمان کنیم فهمید که ما حالی‌مان نشده. کاغذ را تا کرد گذاشت کف دست‌مان گفت: ته این نامه نوشته‌اند: «دوستانی که هیچ عکس مناسبی در اختیار ندارند می‌توانند به صورت حضوری برای عکاسی به آتلیه زمانه مراجعه کنند.» بهتر است خودت به صورت حضوری بروی آتلیه تا خودشان تو را عکاسی کنند.
این را گفت و رفت پی کارش. ما ماندیم و این کاغذی که توی دست‌مان مانده.

گفتیم آقا از شما بپرسیم که عالم به امور هستید و بهتر از همه می‌دانید. ببخشید آقا اصلا بفرمایید شما خودتان چه وقت می‌خواهید به صورت حضوری بروید توی آتلیه؟ بلکه ما هم آمدیم با هم رفتیم. خدا را چه دیده‌اید؟ شاید عکسی هم جلوی صندوق آتلیه! انداخیتم. بدون سه نقطه و عینک و کلاه!

نرخ بوس ژوزفین!

«یک نامه عاشقانه از ناپلئون برای ژوزفین، در یک حراجی در لندن به بهای 276 هزار پوند (556 هزار دلار) به فروش رفته است.
ناپلئون در آن می‌نویسد: «برایت سه بوسه می‌فرستم. یکی بر قلبت، یکی بر لب‌هایت و یکی بر چشمانت» ارزش نامه 50 هزار پوند تخمین زده شده بود اما در نهایت بیش از پنج برابر تخمین اولیه فروخته شد.» [بی‌بی‌سی]

ـ آقا ما که سوادمان قد نمی‌دهد. گفتیم از شما که صاحب کمالات و عالم به امور هستید بپرسیم. یعنی آقا ما نفهمیدیم در این معامله هر بوسه برای جناب ناپلئون یکی چند تمام شده؟
یادش بخیر! زمانی تو ولایت ما ـ خاطرتان باشد ـ می‌گفتند: نرخ بوس دختران، نرخ زعفران است. ولی این سرکار خانم ژوزفین، پنداری نرخش خیلی بالاتر از نرخ زعفران‌های ولایت ماست. با این حق‌الزحمه‌هایی که پرداخت می‌کنند ما که وسع‌مان به یک دانه‌اش هم نمی‌رسد چه رسد به سه تای آن!
راستش از شما چه پنهان داشتیم با خودمان چرتکه می‌انداختیم اگر «لب‌ها» را دو فقره، «چشمان» را هم دو عدد حساب کنیم، با یک رأس قلب، جمعا می‌شود پنج قلم. مانده بودیم پس چرا این ناپلئون با نامه فقط سه فروند بوسه فرستاده؟
ما که از اول عرض کردیم سوادمان قد نمی‌دهد، شما آقا از این حساب سر می‌آورید؟
. . .

نفرین‌نامه!

آقا لابد شما هم شنیده‌اید این گفتۀ قدیمی‌ها را که ـ دور از جان شما ـ گاهی شیطان می‌رود توی جلد آدم!
ما البته حواس‌مان جمع است غافل نشویم این بیاید برود توی ما. ولی از شما چه پنهان، گاهی که فکرمان می‌رود به چیزهای دیگر، می‌بینیم ای دل غافل! مقادیری از شیطان رفته زیر پوست‌مان و اگر ما همینطور به روی مبارک نیاوریم یک‌وقت می‌بینی خودش را تا ته و توی جلدمان هم فرو کرده.
آخرین باری که این شیطان قصد نفوذ به زیر پوست ما را داشت و ما مُچ او را گرفتیم وقتی بود که دیدیم دست زمانه قوطی موسیقار را تکانده‌ و تویش را نفرین‌نامه چپانده‌ است.
آقا یک چیزی می‌گویم، یک چیزی می‌شنوید. باید بروید به عینه این جعبۀ موسیقی جدید را ببینید.
اولا که به‌قول معروف میان یکصد و بیست و چهار هزار پیغمبر خدا گشته‌اند و عدل انگشت گذاشته‌اند به حضرت جرجیس!
یعنی آقا این‌همه موضوع و سوژه مانده بود فقط لعن و نفرین بگذارند توی آن قوطی!!؟
بعد، برداشته‌اند پای آن شاخه گل بیچاره نوشته‌اند: «برو دیگه دوست ندارم»!
آقا حالا خودم را نمی‌گویم. شما مثل یک آدم عامی بفرمایید آخر کجای این جمله نفرین است؟
هم‌ولایتی ما می‌گفت: «برو دیگه دوستت ندارم» یا جملۀ خبری‌ست و مثل ابلاغیه‌های صادر شده از طرف خان‌نائب می‌ماند، و یا لحن عشوه و ناز است و در حالت قهر چوساندن و طاقچه بالا گذاشتن گفته و خوانده می‌شود. حالا اگر مثلا می‌نوشتند «الهی بمیری» که خانم حمیرا خوانده، باز بیشتر به نفرین می‌مانست تا این یکی.

از این که بگذریم، ما جسارت کردیم رفتیم به فضولی سری هم داخل قوطی کردیم. ـ شانس آوردیم آقا قوطی بود و خمره نبود که سرمان آن تو گیر کند ـ دیدیم چشم‌تان روز بد نبیند. از یابس و رطب، هر آنچه که گیرشان آمده فله‌ای ریخته‌اند توی قوطی و آشفته‌بازاری درست کرده‌اند که بیا و ببین!
یک قلمش همین ترانۀ «نارفیق» با صدای داریوش «ما ظاهرا رفیقان، بس نارفیق بودیم ـ هر پشت اعتمادی زخمی به خنجر کردیم.» راستش آقا ما نفهمیدیم حرف‌های این ترانه کجایش جزو نفرین حساب می‌شود؟
شعر این ترانه را که هما خانم میرافشار گفته و ملودی آهنگش را هم بابک خان افشار از روی دست «تریلر» مایکل جکسون ـ که بعد از تشرف شد مالک جاسم ـ کف رفته، از همان اول خلقتش «نارفیق» بود که بود. غرض اینکه باز هم نفهمیدیم چرا اسم ترانه را خودسر برداشته‌اند از «نارفیق» عوض کرده‌اند به «نفرین‌نامه»!؟
حالا آقا اینها به‌جای خود. خدا خیر داده‌ها اسم «هوشمند عقیلی» را هم عوض کرده‌اند گذاشته‌اند «هوشنگ عقیلی»! که ترانۀ نفرین از «آرتوش» را دوباره خوانی کرده. ما نمی‌دانیم آقا این‌ها قوطی موسیقی درست می‌کنند یا ثبت و صدور سجل احوالات راه انداخته‌اند!؟

. . . و آقا! درست همین‌جاها بود که دیدیم شیطان دارد نرم‌نرمک خودش را به قصد فرو رفتن در جلد ما، می‌خزاند به زیر پوست‌مان! یعنی دیدیم انگار یکی زیر گوش‌مان دارد زمزمه می‌کند: «خب، بردار همۀ این‌ چیزها را برایشان بنویس!» که یک‌هو مچش را به همین دو دست خودمان گرفتیم.
گفتم ای ملعون! می‌خواهی اینها را بنویسم بفرستم برایشان تا بگویند: «ها، فلانی چون این‌بار رد سُم خودش را به طاق طویله ندیده بهش برخورده است.»
بعد هم کلی استغفار کردیم و وسط انگشت شصت و نشانه‌مان را چند بار بالا و پایین گاز گرفتیم و «بر شیطان لعنت» گفتیم و رفیتم پی کار و بیل زدن خودمان.

حالا اینها را که برای شما نوشتیم محض این است که آقا تو را سر جدتان خیلی مواظب خودتان باشید. مبادا غافل شوید و وقتی به خودتان بیایید که شیطان خودش را تمام و کمال تا ته جلدتان فرو کرده باشد.
آقا شما آبروی ما هستید. ما به سرتان قسم می‌خوریم. تو را به جدتان بیشتر مراقب باشید.