ماست‌بندی!

آقا به سر جدتان باورمان نمی‌شد که اصلا کسی هم گذارش به گذر این پشت صحنه بخورد.
البت آن موقع‌ها که صد روزه‌گی رادیو بود، دوستان نه تنها هر از گاه خطی می‌نوشتند و سایۀ دستی در اینجا می‌گذاشتند بلکه لابلای برنامه‌های صد روزه‌گی دم به دم تو بوق هم می‌کردند که: ایهاالناس چه نشسته‌اید عاطل و باطل رو به صحنه؟ بروید «پشت صحنه» را ببینید که چه خبرهاست آنجا!
ما خودمان هم آقا از شما چه پنهان فریب همین تو بوق کردن‌ها را خوردیم آمدیم اینجا و دور از جانتان ماندیم تو گل!
راستش الان مدتی‌ست این پشت صحنه، شده است مصداق ضرب‌المثل علی مانده و حوضش! گاهی دور از جان شما شک برمان می‌دارد مبادا مالیخولیا شده باشیم با این یاوه‌ها که پشت هم ریسه کرده‌ایم و همینطور با خودمان واگویه می‌کنیم.
ولی خب بحمدالله انگار این فکر و خیالات ما هم مثل حرف‌هایمان اس و اساسی نداشته است و دیدیم بنده خدایی آمده زیر عریضۀ قبلی‌مان ـ شاید هم به طمعه جایزه ـ دو فقره راه حل نوشته و رفته.
ما که از همان اول عقل و سوادمان به این چیزها قد نمی‌داد. برداشتیم این دو راه حل را بردیم پیش هم‌ولایتی‌مان بلکه او چیزی سر در بیاورد ما را هم حالی کند.
آقا شما باید این هم‌ولایتی ما را وقت تفسیر و توضیح ببینید. افلاطون دوران است به جان شما!
راه‌حل نامه را که خواند. سرش را بالا آورد و در سه کلام چکیدۀ سیر و سلوک فکری ذهنی‌اش را در کرد که البت ما مثل همیشه مقادیر زیادی از آن‌ها را دستگیرمان نشد.
یکی گفت: اینکه نوشته‌اند سر فلوت مربوطه را ببُرید! مگر چند بار سر یک فلوت را می‌بُرند؟ همان یک‌بار که بُریده‌اند و به فرمایش شاعر از نفیرش، هم مرد و هم زن نالیده‌اند کافی نیست؟
و دیگر گفت: اینکه می‌گویند پارچه‌ای بیابید و به خیاط دهید تا جیب درست کند، گیرم پارچه را بیابیدی! خیاط را چه می‌کُنی که خود به کوزه افتاده.
ما جسارت کردیم پرسیدیم: با این‌حساب ما باید چه کنیم؟
گفت: مگر ندیدی آن ته نوشته‌اند خداوند با ماست‌مال کنندگان است. برو جای تهیه برنامه، یک «ماست‌بندی» راه بنداز. بده به خط خوش نستعلیق هم بنویسند «خدا با ماست» بزن بالای دکانت. . .!

راستش آقا البته ایشان صاحب کمالات و عالم به امور هستند. ما جرئت نکردیم چیزی اضافه بگوییم. ولی آقا دروغ چرا؟ ما شنیده‌ایم آنچه که بُریده‌اند فلوت نبوده و گویا نی بوده است. بعد هم از نیستان بُریده‌اند و آن‌هم نه از سرش که از ته‌اش بُریده شده و آن نفیر و ناله هم که شاعر فرموده لابد از بابت همین از بیخ بُریدن آن بوده.
گفتیم حالا اگر این را بگوییم ممکن است بر بخورد به ایشان و بگویند: بی‌سوات! فرق چندانی ندارد. نی و فلوت از یک خانواده هستند و بهر حال که سر آن از جیب آدم می‌زند بیرون.
. . .

یک نظر بنویسید