آقا دیشب جای شما سبز، این همولایتی همهچیز دان ما آمده بود مثلا احوالپرسی و در واقع اینکه هیچ ندانی ما را یادمان بیاورد. نشستیم به صحبت از ری و روم و هنوز به بغداد نرسیده بودیم که پرسید: فلانی میدانی «انرژی هدر رفته» چیست؟
آقا دور از جان شما باز یکجوری احساس در گلماندگی به ما دست داد.
گفتم: والله چه عرض کنم؟
پرسید: مبحث فیزیکی است.
گفتم: آخر پدر آمرزیده، فیزیکم کجا بود؟ ما الف قامتمان خیلی وقت است دال شده و سوی چشممان آنقدر کم که همهچیزها را تار و خود «تار» را هم «سهتار» میبینیم.
گفت: خب باز اینهم یکی از آنهمه که نمیدانی.
گفتم: لال از دنیا نروی. حالا که تو میدانی بگو. اگر به درد دنیایمان نخورد، بلکه به کار آخرتمان بیاید.
کمی گل و گردن و مقداری پشت گوشش را خاراند که یعنی دارد فکر میکند و دنبال راه و چارهای است تا این قضیه را به زبانی بگوید که ما هم حالی بشویم.
گفت: تعریف سادۀ «انرژی هدر رفته» این است که مثلا تو برداری یک کتاب پلیسی ـ جنایی که داستانش از ترس مو بر کله راست میکند را برای یک آدم کچل بخوانی. به این میگویند انرژی هدر رفته!
آقا از شما چه پنهان همانموقع یادمان افتاد به این عریضهها که ما این آخریها نوشتهایم و معلوم نیست آیا آنها را باد بُرد، یا صید شد اندر ره و صیاد بُرد؟
حالا آقا جای هزار بار شکرش باقیست که ما این نامهها را برای کسانی نوشتهایم که همه از دم، روی کلههایشان یک خرمن مو دارند و یکی همین خود شما که حتی گاهی که باز میکنید تا سر شانه هم میرسد. وگرنه دور از جان شما، غیر از آن حس «در گلماندگی» که داریم، احساس هدر رفتن انرژی هم میکردیم.
. . .
راستی آقا از اینها گذشته، فیزیک شما چطور است؟
آرشیو برایآوریل, 2007
انرژی هدر رفته!
فولکس سوسکی!
آقا امان از دست بعضیها!
عرض کنم رفته بودیم سراغ این همولایتیمان حال احوال و چاقسلامتی، بلکه کمی درد دل کنیم خلقمان باز شود. دیدیم پله زده رفته بالای دیوار، انگار چیزی آن بالا گم کرده باشد دارد دنبال میگردد.
جویا شدیم، گفت جایی شنیده که شاعری فرموده: «من از بیقدری خار سر دیوار دانستم ـ که ناکس، کس نمیگردد از این بالا نشستنها»، حالا دارد تحقیق و تفحص میکند ببیند شاعر چقدر درست گفته!؟
گفتم: خدا بیامرزد رفتگان همه را. ما یک خانعمویی داشتیم بعضی وقتها حرفهای خوبی میزد. میگفت: «من از تنگی چشم فیل معلومم شد ـ که هر کس غنیتر است، محتاجتر است».
آقا ما خطا کردیم این را گفتیم. این همولایتی ما از پلکان پایین آمد. دست و بالش را تکاند و پرسید: میدانی چشم همین فیل که میگویی کوچک و تنگ است، چرا قرمز است؟
گفتم: والله چه عرض کنم؟
گفت: خب برای اینکه وقتی بالای درخت آلبالو قایم میشود، پیدایش نکنند.
ما تعجب کردیم و گفتیم: به حق چیزهای نشنیده!
گفت: مرد حسابی بلانسبت! اینکه چیزی نیست. تو خیلی چیزها نشنیده و خبر نداری. تو اصلا میدانستی در آفریقا شبها از آسمان فیل میبارد!؟
گفتم: نه والله.
گفت: خب این یکی از آنها که نمیدانستی. حالا بگو ببینم میدانی تمساح چیست؟
ما ذوق کردیم و گفتیم: این یکی را میدانم. همان سوسمارهای آفریقایی باید باشد.
همولایتیمان یک فقره از آن نگاههای عاقل اندر سفیه به ما انداخت و گفت: بله، ولی این را هم میدانی که چرا سوسمارها پهن هستند؟
گفتم: نه! چرا؟
گفت: خب برای اینکه شبها از آب میآیند بیرون.
. . .
ما که ربطش را نفهمیده بودیم، همینطور دور از جان شما گیج و حیران ماندیم چه بگوییم که همولایتیمان باز پرسید: میدانی چرا فیلها فقط سوار فولکس سوسکی میشوند؟
ما که هنوز از حیرت سوال قبلی انگشتمان به دهانمان بود، چیزی نگفتیم.
انگار فهمید که ما یک چیزهایی را نمیفهمیم.
پرسید: میدانی فولکس سوسکی چیست؟
ما کمی به این کلهامان فشار آوردیم و یادمان افتاد همان عموی خدابیامرزمان گاهی بعضی چیزها که میگفتیم و بعضی کارها که میکردیم، میگفت: «خداوند آدم را سوسک میکند!» ولی راستش دروغ چرا؟ معنی «فولکس» را نمیدانستیم.
گفتم: تو اول بگو «فولکس» به چه معناست، تا من بگویم فولکس سوسکی یعنی چه.
گفت: فولکس، یعنی مردم. یعنی جماعت. خلایق
گفتم: ها. پس این که تو پرسیدی، یعنی: اگر آدم بعضی کارها بکند، خداوند او را سوسک میکند و از چشم مردم میافتد و نزد خلایق شرمنده میشود.
آقا اینبار این همولایتی ما بود که انگشت حیرت به دهان ما را تماشا میکرد.
. . .
راستی آقا شما که عالم به امور هستید، میدانید بعضیها چرا بعضی کارها میکنند؟ یعنی آقا این جماعت نمیترسند روزی سوسک بشوند؟؟
اذن دخول به قوطی!
آقا جسارته. میبخشین مارو. بروبچهها اذن دخول میخوان، اگه اجازه بدید، برن تو قوطی!
شرمندهایم به مولا، قابل نیستیم البت، ولی خب از سروران: قاسم آقا جبلی و تاجیکخان بچه میگون و رفقا: داوود خان مقامی بچه کشتارگاه و علی آقا نظری خودمون و عباس آقا کینگ آف لالهزار معروف و عمو جوات، بچه ته خیابون شاپور و آق ایرج مهدیان گل و حسن آقا شجاعی از یکطرف، از طرف خانوما هم والده و بزرگ همۀ لوطیها: خانم روحپرور و کنار ایشون: سوسن خانم گل مولا و فیروزه خانم خاکی و از این آخریها: آزیتا و گیتا و گلی و افسر خانم شهیدی، ما رو وکیل کردند به نیابت، خدمت برسیم عرض کنیم حضورتون که همگی خانوما و آقایون حاضر و آمادهاند و منتظر اینکه شوما فقط لب تر کنید.
در ضمن گفتیم تا مهوش و پریوش و اینا ردیف بشن، آق مرتضی خان احمدی و حسین همدونی بگن بروبچههای دسته روی حوضو تخته بندازن و فرش کنن آماده باشه یهوقت کم نیاریم. گفتیم یعنی هر کی هر چی خواست تو بساط داشته باشیم.
حالا مونده بسته به میل شوما و کرم حیدر.