آقا خدمت انور شما عارضم که از بنگاه دی. اچ. ال خبر دادند یک بسته برایتان داریم که باید فوری بدهیم دستتان!
ما که زبان اجنۀ اینها را بلد نیستم. گفتیم این همولایتی ما که کمی بلد است بیاید، بلکه وقتی دارند میدهند دستمان، کمکی باشد. آمد و رفتیم سر تپه رو به شهر نشستیم منتظر این دی. اچ. ال که بیاید.
دور از جان شما آقا هوا سرد بود و چنان بادی میآمد که ما خودمان جهنم، این همولایتیمان تا فیها خالدونش یخ زده بود. نمیدانم از سوز سرما بود یا انتظار رسیدن بستهای که قرار بود دی. اچ. ال بیاورد که این همولایتیمان شروع کرد به خواندن شعر و اشعار و یکی هم اینکه:
گُلی خوشبوی در حمام روزی
رسید از دست محبوبی به دستم
به او گفتم که مُشکی یا عبیری
که از بوی دلاویز تو مستم
. . .
گمانم آقا از سوز سرما بود که یاد گرمای مطبوع حمام افتاده بود. برای اینکه حواسش را پرت کنیم گفتیم که شما نوشته بودید این دی. اچ. ال صفرابُر قوی است.
همولایتی ما گفت: پس باید چیزی در مایههای زرشک باشد. چون میگویند که زرشک صفرابُر است.
هنوز ما منتظر بودیم که فرمایش ایشان تمام بشود تا از ایشان بپرسیم: آیا پسته هم صفرابُر است یا نه؟ که دیدیم ماشین دی. اچ. ال از سر پیچ پیچید و سر و کلهاش نمایان شد.
آقا دور از جان شما چه گنده بود این ماشین بنگاه دی. اچ. ال! یک چیزی به قد علم سر در امامزادۀ ده بالایی، بلند و به قاعدۀ صندوق قبر آقا هم یک جعبه پشتش! رنگش هم نه زرشکی صفرابُر که همولایتیمان گفته بود، و نه سبز مغز پستهای که خودمان فکر کرده بودیم، بلکه زرد، آنهم زرد قناری. دور از جان شما انگار که یرقان.
سرتان را درد نیاورم. این ماشین با این عظمت و گُندهگی آمد و آمد. پایین همین تپه که ما نشسته بودیم، با کلی گرد و خاک و فس و فوس ایستاد. بعد یک پسرک جعلقی به قد و قوارۀ اسدالله خان یکتا از پشت فرمان پایین پرید. پنداری بهقول شاعر: کوه، موش زایید. و از همان بغل دستش یک جعبهای در آورد به قاعده این قوطی خرماهایی که ماه رمضان برای افطار میخریم، و داد دستمان!
آقا ما را میگویید!؟ هوا که خود به خدا سرد بود، ولی ما دور از جان، چنان یخ کردیم و وا رفتیم که بیا به دیدن. از شما چه پنهان در دلمان گفتیم: چه فکر میکردیم، چه شد؟ خوب است حالا قبلا شما نوشته بودید که خبری از پسته و نخودچی کشمش نیست. وگرنه گمان میکردیم: ماشین با این گندهگی ببینی چقدر بار پسته و نخود و کشمش و بلکه خرما هم داشته باشد!؟
بنده که عرض کرده بودم: نقل ما حکایت آن کوری بود که برای خود خواب میدید. بهرحال بسته مرحمتی را به دست از سرما یخبستۀ ما داد و کاغذی گرفت جلویمان که زیرش انگشت بزنیم.
بسته را گرفتیم و مثل پیراهن یوسف که پدر بویش میکرد و دلش آرام میگرفت، ما هم بو کردیم. آقا بوی شما را میداد. گمانم موقع بستهبندی دست مبارکتان عرق کرده بود. دلمان آشوب شد.
از ذوق به وصال رسیدن این بسته چند بیتی هم فیالبداهه برای مامور دی. اچ. ال سروده و خواندیم که البت فکر نکنم چیزی از آن دستگیرش شده باشد.
الا دی. اچ. الِ زرد قناری
که همچو بادِ خوشبوی بهاری
گذر کردی به کوی دوست، باری
که از او سوی من یک نامه آری
گمان کردی که در حمام نشستم
رسیدی پاکتی دادی به دستم
که از بوی دلآشوب تو مستم
. . .
بایگانیِمارس, 2007
زرد قناری!
پستۀ پستی!
راستش آقا دروغ چرا؟ ما خودمان به چشم خودمان ندیدهایم. ولی شنیدهایم میگویند در ولایت خاجپرستان، در مسجدهایشان یک قوطی سوراخ سوراخی هست به قاعدۀ این کیوسکهای تلفن عمومی خودمان. میگویند آقا ملت میروند پشت این سوراخها مینشینند برای خودشان تعریف و اعتراف میکنند. البت آقا اینهایی که اینها را برای ما نقل کردهاند، به ما نگفتهاند که جماعت چه چیزهایی را اعتراف میکنند. پنداری اسرار مگویی، چیزی باید باشد. بهرحال دلشان باز میشود و گناهانشان سبک.
حالا ما که به فرمایش شما آمدهایم اینجا تا برایتان بنویسیم، از شما چه پنهان که یک همچین احساسی بهمان دست میدهد. آخر آقا این «پشت صحنه» هم یکجورایی پنداری مثل آن جعبۀ مسجد خاجپرستان است. سوراخ هم شاید داشته باشد که ما نمیبینیم.
بهرحال آقا سرتان را درد نیاورده باشیم، غرض اینکه شما ملتجای ما هستید. به شما نگوییم به که بگوییم. البت معقول قبلاها برایتان عریضه میدادیم. فرمودید: سرتان شلوغ است. وقتتان تنگ است. بهتر آنکه بیاییم اینجا بنویسیم تا سر فرصت بیایید ببینید. و فرمودید: اینجا همه خودی هستند و پشت پرده است و چیزی از کسی پنهان نیست.
راستش آقا اما از شما چه پنهان، از خدا که پنهان نیست. اینجا ما خیلی غریبیم. پنداری آدمهای اینجا همه همدیگر را یک جوراهایی میشناسند و از قرار چشمشان در چشم هم است. ما که دور و پرت افتادهایم در واقع به قول شاعر فرمودنی: دستی از دور به آتش داریم.
پس فقط برای شما مینویسیم که امید ما غریبان هستید و اگر ضامنمان نشوید لااقل دیگر کارد به گلویمان هم نمیکشید.
ای آقا، من به قربان سرتان الهی. گفتم که شاید سوراخهای اینجا به چشم ما نمیآید. پنداری عیب از چشم ما باشد. امروز یک عریضه آمده بود که در سابجکت آن نوشته بودند: «بسته پستی. خیلی فوری.» گمان کنم چشمان ما باباقوری شده است که خواندیم: «پستۀ پستی.» آخر نه همین چندی پیش چهارشنبهسوری بود و اینروزها هم عید است و صحبت آجیل و اینحرفهاست، گفتیم شاید از مرکز دارند عیدانه میدهند و میخواهند برای ما فندق و پسته بفرستند و چون میدانند ما غریبیم و چند سالیست از اینجور نعمات دور و محروم افتادهایم، خواستهاند خیلی فوری بهدستمان برسد.
اما آقا زهی خیال باطل. در واقع حکایت ما نقل آن کوری بود که برای خودش خواب میدید. رفتیم خود عریضه را خواندیم دیدیم با یک چیزی که ما بالاخره هم نفهمیدیم چه هست، میخواهند یک بسته برایمان بفرستند که همه چیز توی آن هست غیر از پسته و نخودچی کشمش.
راستی آقا ببخشید، این دی. اچ. ال چه صیغهای است؟ ما که قد سوادمان به آنجاها نمیرسد. ولی این همولایتی ما میگوید: اینطور که ااز اسمش پیداست باید صفرابُر باشد.
الله و اعلم آقا. فعلا منتظر میمانیم بیاید برسد ببینیم چیست. خدا را چه دیدهاید شاید پسته هم توش پیدا شد. . .
زیاده جسارت است آقا. ببخشید ما را.
. . .