آرشیو برایژانویه, 2007
انقلابهای زمانه ای
سرعت تبدیل ایده به عمل اگر کوتاه و شخصی باشد میگویند کودتائی انجام گرفته است اما اگر کوتاه و جمعی باشد میگویند انقلابی صورت گرفته است .
رادیو زمانه به دلیل ساختارش کودتا پذیر نیست اما بستر بسیار مناسبی است برای انقلاب کردن. انجام برنامه زنده در خارج از آمستردام و پخش آن در رادیو زمانه یکی از ایده های انقلابی بود که در هفته اخیر در لندن آزمایش شد و دومین مرکز پخش زنده برنامه هم در کمتر از یک هفته به بهره برداری رسید. در همین یکی دو روز صدایش در می آید.
به قول شریعتی انقلابی شدن ساده است اما انقلابی ماندن سخت است . پس ببینیم که این ایده انقلابهای زمانه ای به کجا می رسد و چه نتیجه ای میدهد.
اگر مایلید که در این انقلابات شرکت کنید ایمیل بزنید . contact@radiozamaneh.com
و چه جورم شد!
دفتر لندنمون که کلبه همين عمومون باشه، ديگه تکميل تکميله. مهمان روز چايی می خواد؟ بفرما! يه خورده سردشه؟ ايناهاش پتو! مجری مون سر حال نيست؟ شيشه رو بده! شنونده ها می خوان به لندن زنگ بزنند؟ اين هم شماره پيامگيرمون: 00442078702370. دست عمو سی توره فقط گل می کاره! اگه نامت “ستاره” بود، قافيه جور درميومد: ستاره، گل می کاره!
ما کردیم ، شد .
این جمله قصار در برابر اون سوالیه که خیلی ها میپرسیدن که مگه میشه ؟ .
ما از لندن یکساعت برنامه زنده رفتیم و روی آمستردامی ها کم شد!! . بعبارت ساده تر حساب کار دستشون باشه که از این ببعد …. رادیو زمانه میشه یه چیزی شبیه گربه کلونداک ؟ گربه ای افسانه ای که همه جا بود . فکر کنم فقط چهل ساله ها به بالا گربه کلونداک رو یادشون بیاد .

“Savoir Faire is every-waire!”
اینجا رادیو زمانه است، صدای ما را از چند جا خواهید شنید
حالا که سفری اجباری گریبانگیر ما شده چرا از همین فردا پس فردا در مقابل آمستردامی ها قد علم نکنیم و صدای زمانه را از لندن به گوش شما نرسانیم ؟ به برکت الهی همچنان یک فقره لپ تاپ با میکروفن مگسی موجود است. پس گوش به زنگ باشید که بزودی صدای زمانه را از چند جا خواهید شنید .
فریاد از این دوری و داد از این جدایی
موج تازه حسادتها و تبلیغات منفی در زمانه علیه پژمان به نهایت خود رسیده!
بعد از عمری ما رفتیم یک لپ تاپ توپ خریدیم! هم سبک هم با قیمت مناسب اما سقف «زمانه» از حسادتها داره میات پایین. خانم میم نون که دیگه هم از حسادت و هم از رطوبت هوای آمستردام گوشش گرفته و دو نیم کیلو را پنج و نیم کیلو می شنوه! فقط عمو ستاره کاری به حسودا نداره و فعلاً داره از خودم بیشتر ذوق می کنه واسه این ویندوز مدیا سنترال! دنی هم همینجوری دورش می گرده! دور لپ تاپ البته نه عمو ستاره!
رییس هم که در حسادت دیگه دست همه رو از پشت بسته! میگه به نسبت به قیمتش خوبه!
فریاد از این دوری و داد از این جدایی….
آگهی های بازرگانی
به یک عدد مرد خوش صدای باحال نیازمندیم
علاقه مندان و واجدان شرایط خودشان را به آقای رئیس معرفی کنند.
اینجا سیاست زنانگی زمانه به جایی رسیده است که رسما با قحط الرجال مواجه شده ایم.
همین روزها می رویم دم این الکساندر پلین هر کس که ظاهرش به مرد می خورد می آوریم اینجا.
فقط صدایش مردانه باشد کفایت می کند.
و اینک به خبری که هم اکنون به دستم رسید توجه کنید: سیتوره را دارند دیپورت می کنند.
در پی بی خانمان شدن او و از دست دادن همان یک کاناپه ای که در زندگی داشت
آسوشیتدپرس خبر می دهد که او تا دو روز دیگر باید خاک هلند را به مقصد خونه خودشون ترک کند!
آخرین کار مثبت او رجیستر کردن یک لپ تاپ 5 کیلویی برای پژمان بوده است.
آگان می گویند پزمان گمان می کند صاحب سبک ترین لپ تاپ دنیاست.
لحظه ها را درياب!
يکی دو روز ديگه اين جام، بعدش ميرم تا دوباره برگردم، ولی معلوم نيست کی. مطمئنم که تا هواپيما از سرزمين آسيابادی ها فاصله بگيره، دلم برای اين لحظه ها تنگ خواهد شد. لحظه هايی شلوغ، توآم با هوار و جيغ و فرياد همکارا و جلای تيغی که امشب توی نگاه خشمالود ميم نون ديدم و ندای “دريغ و اسف” ی که شه توی استوديو در می داد و حرف های فرزانه که می خواست در باره فرهاد و آواز ماندگارش بگه، ولی ناگفته در دهانش ماند و بغضی که توی چشاش لنگر انداخته بود و آرشی که بی رحمانه مياد و وسط صحبت های عاطفی فرزانه از روانشاد فرهاد، شمشير خبرش رو می زنه، و جستجوی مقصر بعد از پخش مطلبی ناقص از آلمان که معلوم نبود راجع به چی می گفت و سوء تفاهم های ما با دم و دستگاه زبون نفهم اينجا و بحث های بی سر و ته ما با پژمان توی کلاس زبان هلندی که بعد از اون هم توی ايميل هامون رد و بدل ميشه… همه اش برای زمانی کوتاه يا دراز خاطره خواهد شد. و اين حس زيستن در خاطره که همين لحظات فعلی ماست، شگفت انگيزتر از هر چيز ديگه ست.
تشريف ناگهانی خورشيد خانم
سيزدهمون به راستی بدر شد. هوا هم توی آمستردام بطور خارق العاده آفتابی بود و پرتو خورشيد ساختمان راديو رو ليس می زد و يه دستی هم روی سر و صورت ما می کشيد. ذهن ها آفتابی شده بود و تنها فکر اينکه چرا و چگونه تو اين موقع سال خورشيد اروپا دست و دل باز شده، يه تکه ابر سياه رو توی آسمان اذهان شناور می کرد. ديگه همه اش خوب بود و رمانتيک. سوپر استار، جات خالی! خانم خبر، کجای دنيا ای؟! پا شين یياين که آفتابی تر بشيم.
سيزدهتون بدر!
پس چه طور بگم خرافات پايه نداره؟ جد و آباد ما از شماره 13 هراس داشتند. همين الآن هم روی سردر های بسياری از خانه های تهران جای “13″ با احتياط تمام می نويسند “12 + 1″. سيزده بدر هم که يادگار شاهکار اين خرافه است. امروز هم حضور منحوس 13 رو احساس کردم و 13 بار نفرينش کردم. نفرين 14 نثار کسی شد که برامون پيام تلفنی گذاشته که با لطف و مهربونی آغاز ميشه و آخرش يه کلمه خزی رو بلغور می کنه: “مسهل”. من عربی نفهم رو بگو که به تصريف و تحليل اين واژه هه نشستم و فکر کردم از “سهل” مياد (که مياد) و به معنی “آسانگر”ه. پيام که يه کنايه توهين آميزبيش نبود (در مورد يکی از همکارای دورمون) همون جوری رفت رو آنتن. بعدش دانايان برامون توضيح دادند که “مسهل” از “اسهال” مياد و پيام نبايد اون شکلی اسهال می شد، يعنی پخش می شد، چون يارو می خواسته از اين راه حال همکارمون رو بگيره. ديگه تير از کمان جسته بود و درست در قلب ما نشسته بود. از پشت در هم می شنيدم که يکی از همکارا می گفت: “مجری مون عجب دسته گلی به آب داد”. گفتم، چون تا حالا رنج اسهال رو نچشيدم، “مسهل” رو هم نمی دونستم. خوشبختانه، يکی دو نفر ديگه هم اعتراف کردند که با اينکه بارها با اسهال پيکار داشته اند، ”مسهل” براشون مفهوم نبوده. همه اش به کنار، شديدا پيش ميم نون شرمنده شدم که نخستين روز تهيه کنندگی اش بود و اينجوری کفش رو بريدم. حالا بايد برم سيزدهم رو بدر کنم که از نحاستش ديگه گردی رو وجودم نمونه. سيزدهتون بدر!
روزهایی مشقت بار ولی شیرین زمانه ای
روزهای سخت ولی شیرین «زمانه ای» همچنان ادامه داره. نبود همکارانی که هنوز ینگه دنیا را به سرزمین گل و پنیر ترجیح می دهند تا آنان که ما را تنها گذاشتند و راهی تهرانتو شدند ادامه یافته و بار زمانه را شماره ناچیزی از دوستدارانش به دوش می کشند. شب گذشته، تولد مامان همه بچه های زمانه بود! کبرای نازنین. مخفی کرده بود که کسی نفهمه ولی بالاخره خبر درز کرد. کبرا اون روز از صبح حال ندار بود ولی آخر شب تونستیم با کیک های یخ زده و موندهء آلبرت هاینی (!) و یه دسته گل پلاسیده حالشو درگرگون کنیم! رییس می گفت اینا کیکه یا بستنی!…
امروز هم قضیه موبایل ها جنجال ساز شد! منو و معصومه ملک مطیعی حال کردیم از گزارش ولی رییس ناراضی بود. اختلاف سنی بیشتر بچه های زمانه با رییس شون اینجور موقع ها خودشو نشون میده.
پیام خصوصی
تو را خواهم کشت سی توره!
نه به خاطر دود همه سیگارهایی که به حلقم فرستادی !نه به خاطر موسیقی هایی که با خساست از انبارت بیرون کشیدی تا برنامه بسازم..نه به خاطر هیچ کدام ا زاین حرف ها..به خاطر دموکراسی و …بالاخره تو را خواهم کشت انگلیسی خوشحال!
پشت صحنه ارزیابی ۲
برخی ازبرنامه ریزان از ایرانیان بعنوان مخاطب منفعل اسم میبرن اما با برگزاری ارزیابی رادیو زمانه ما به این نتیجه رسیدیم که اونها مخاطب فعال هستند و در بیان نظرشون بسیار جدی و همراهند.
بالاترین محدوده سنی کسانی که تا کنون در ارزیابی شرکت کرده اند نسل جوان هستند با تحصیلات دانشگاهی . یعنی اینکه ما باید حواسمون باشه با کیا طرفیم !
بعضی از نتایج هم خارج از انتطار است . مثل کسانی که از تاتزانیا از طریق موج کوتاه شنونده هر روزه رادیو زمانه هستند.
راسکولنیکوف در رادیو زمانه
حسن شکیبا دامت افاضات، که در ییلاق خانوادگی پا روی پا نهاده از حال و روزش در ایمیل اینگونه نوشته :
فرصت خوبی پیش اومد که بعد مدتها برم سراغ داستانسرایی. نشسته م به نوشتن یه قصه. یه قصه ای که هنوز خودمم نمیدونم چه جوری پیش خواهد رفت و سرانجامش چی میشه. قهرمانش از همه باحالتره: یه نفره به اسم سیتوره. از اون کاراکترهاست که جون نویسنده رو به لبش میرسونن تا شکل بگیرن. یه پیچی تو شخصیتش هست که تا فهمیده نشه در نمیآد. هر کاری میکنم نمیشه که نمیشه. اول فکر میکردم رمز و رازش به سکوتش مربوطه. اونو خوب در آوردم. اما کاراکتر شکل نگرفت. بعد فکر کردم طرز راه رفتنشه. اما اونم نبود. تکیه کلامش (شاهکاره) هم کمکی نکرد. بعد رفتم سراغ نگاهش. اما اونم ربطی به مهرگیا نداشت. امروز یه جورایی به دستاش فکر میکردم. حدس میزنم نزدیک شدم. خلاصه روزای ما فعلا این جوریا میگذره. یعنی یه جوری مث داستایوسکی معبود وقتی داشت راسکولنیکوف را خلق میکرد.
نوشبادی پشت ميز سال نو
در اين سامان سال هم نو شد، اما ملال ما همچنان باقی است. دلم تنگ آزاده و صدا و ادا های خوبش شده. نگو که بی وفا دل به شيکاگو بسته و ديگر يادی از آسيابادی های آمستردام نمی کند. به سی توره حسودی ام می شود که اين روز ها ريه هايش از هوای پر مسرت لندن پر است. و عزيز ناديده ميم نون همچنان در راه است. خدا داند کی ما را با نور چهره اش مشرف و استوديو را مزين خواهد کرد. حسن هم ما را با ميکروفن وصلت داد و رفت پی وصال آرزوی خودش. آرش هم به فکر سفر سال نو افتاده و داغ رفتن کامليا را در سينه ما تازه می کند. در نخستين روز سال نو اينها، تمنای من اين است که همه زمانگی ها سر کار و زندگی شان برگردند و باز هم ميوه مسرت را نوش جان کنيم. 2007 خجسته!
پشت صحنه ارزیابی
اصولا نتیجه ارزیابی ها بطور کامل منتشر نمیشه ! اما چون اینجا پشت صحنه است بعضی از نتایج ارزیابی رادیو زمانه اینجا منتشر خواهد شد .
بعنوان مثال در اولین روز انجام ارزیابی بالای پنجاه درصد شرکت کنندگان میخوان در صورت برنده شدن دستگاه پخش موسیقی آی پاد بگیرن. اونوقت این بعنی چی ؟
اگه بگم دو شبه برای ارسال مطلب و صدا با اینترنت های فیتیله ای شیراز اونم ازنوع دایل آپ نخوابیدم باور می کنین ؟
هشدار برای دیکتاتور
اینجا در گذشته مطلبی بود با عنوان ” هشدار به دیکتاتور ” البته من هم همون اول احساسم این بود که مستاجر خوبی برای این خانه نیست. منتها بی خانمانی بود و کمی قربون صدقه اما این احساس برام با نظر سی توره عزیز پر رنگ تر شد و منم ورش داشتم ….. شاد باشید جمیعن ولا تفرقوا

