بایگانیِدسامبر, 2006

بخش نخست اخبار و سال 2007 میلادی

سلام شنوندگان، ببخشید خوانندگان گرامی؛
بخش نخست اخبار امروز ایران و جهان را از پشت صحنه رادیو زمانه با خبر آمدن سال 2007 و آغاز سال نو میلادی شروع می کنیم.
سپس خبری داریم از نوشتن نخستین پست کاملیا، بعد از دو ماه گذشتن از دعوتش توسط سی توره در پشت صحنه.
اختلاف نظر بین آرش، خبرنویس رادیو زمانه، و دبیر امروز سایت بر سر نحوه نشستن و برخاستن هواپیما.
و چند خبر دیگر….

خوب اینم از سر خط خبرها که خیلی وقت بود نخونده بودم. دلم تنگ شده بودها! ولی انصافا در تنبلی و پشت گوش اندازی برای نوشتن وبلاگ شاهکارم! 
اما مستقیم میرم سر خبر آخر. آقا یه سوال؟ هواپیما زمان فرود، سرش رو به پایین است یا بالا؟!
امروز این آقا آرش رادیو، خبر اول در آورده بود و کلی پیغام به من که :”بدو بدو، عکس بذار تا داغه و از دهن نیافتاده!” لینک عکس هم فرستاده بود که یه هواپیما رو در حال take off نشون می داد! من اومدم خبر رو خوندم، دیدم عنوان نوشته: “فرود اضطراری برای صدام”. اولش تو دلم یه کوچولو بهش بد و بیراه گفتم که این چه عکسیه! اما بعد خندم گرفت و تصمیم گرفتم که عکس رو مونتاژ کنم. حالا ببینید تفاوت عکسها رو:

پیش از مونتاژ:

پس از مونتاژ:

حالا تصور کنید که من دو تا عکس رو، یکی برای صفحه اول یکی رو هم برای صفحه داخلی خبر مونتاژ کردم و گذاشتم، بعد از 3 ساعت آرش سر و کلش پیدا شده و میگه: “کاملیا، من به این نتیجه رسیدم که عکسی که برات فرستاده بودم درست بوده و این مونتاژ تو یعنی هواپیما داره سقوط می کنه!” (البته شایان ذکر است که اینجانب از نقل باقی ادله ایشان به دلایل کاملا اخلاقی معذورم!)(همراه لبخند)

خلاصه، اینجا بود که پس  از کلی یقه و یقه کشی و البته ریسه رفتن بنده از خنده(شعر شد) در پشت کامپیوتر، ما به هیچ نتیجه ای نرسیدیم و این سوال همچنان باقی ماند که: «هواپیما زمان فرود، سرش رو به پایین است یا بالا؟!»

حالا نه جدا؟!

خیلی جالبه نه ؟ یک سانت برف که تو این ولایت ما می یاد تمام فرودگاه ها تعطیل میشه پرواز ها با 10 ساعت تاخیر احتمالا انجام میشه… اتوبوس ها تو گردنه ها گیر می کنن و ملت تو ماشینشون تبدیل به یخ بستنی میشن … میگن رحمت خدا در نوعش برای همه است. از رحمات خدا اینکه وزیر راه کشور روسیه وزیر ما نیست…. از دیشب تو فرودگاه پلاسم پرواز شیراز 10 ساعت تاخیر … زنده باد زاپاتا !

سلام. دارم می رم شیراز ببینم سر نقش های هخامنشی چی آوردن …..

نوشتن با دوربین

وقتی که پرویز جاهد اسم کتابش رو گذاشت “نوشتن با دوربین” خیلی ها فکر کردن که یک اسم شاعرانه است اما در واقع این یک تکنیک عکاسی است !!! مثل همین عکس که در یادبود حسن شکیبا با همین تکنیک گرفته شده است !!! از شما چه پنهان که تکنیک بسیار سختی است. صد هزارمرتبه شکر که اسم حسن شکیبا “آرداشس بُنداهشنگزیان” نبود.

نوشتن با دوربین

کشورگشایی در زمانه!

یکی از ویژگی های پسندیده من از کودکی، کشورگشایی بوده است! در آن روزگار، نقشه بزرگی را که پدرم برای آشنا کردن من با جغرافیای سیاسی و طبیعی به من هدیه کرده بود بر روی دیوار اتاق سالن پذیرایی می چسباندم، با ماژیک بخش گسترده ای از بهترین مناطق جهان را نشانه گذاری می کردم و از اعضای خانواده می خواستم که بیایند و نظاره گر گسترهء امپراتوری «پژمان شاه بزرگ» باشند. حال حدس بزنید فردی با چنین ویژگی هایی – با تنبلی تمام و گریز از وبلاگ نویسی – به وبلاگ محل کار خود وارد می شود و می بیند که هیچ نام و نشانی از او برجای نیست!

 چنین شد که بی درنگ و البته مطابق معمول، با راهنمایی های فنی «سی توره» خود را در اینجا نیز به ثبت رساندم و صاحب ملک و املاکی هم در اینجا شدم. این است بخشی از امپراتوری بزرگ من: وبلاگ زمانه!

اعترافات زمستانی زمانه ای

فکر  کنم بد  نباشه این قاعده بازی زمستانی رو اینجا هم بیاریم! اینکه از کارهای ممنوعی  بگیم  که تا حالا نگفتیم !اما  قانونش اینه که همه اش رادیو زمانه ای باشه . رئیس جان هم قول داده این بخش رو کلا نخونه !

خودم شروع می کنم:

پنجشنبه ها طبق یک رسم و قرارداد سنگین مالی برنامه هامون با نیم ساعت وقت بیشترپخش می شه.اما اولین پنجشنبه ای که خرمگس در زندگی اش تهیه کننده زمانه شد؛ با وجود اعلام این موضوع که برنامه ها امشب هم با وقت اضافه پخش می شه،راس ساعت همیشگی تموم شد.

هی من مونده بودم که چرا شه و خرمگس دارن خودشون رو می کشن برای اینکه وقت برنامه ها کم بشه. اون روز شه ادیت و سانسور واقعی رو تجربه کرد.کلی از موسیقی  اول و آخر برنامه ها رو کوتاه کرد و کلی از سلام و احوالپرسی ها زد  تا بتونه برنامه ها رو در دو ساعت معمول جا بده.

 تازه؛من هی می گفتم وای…بچه ها ..امشب هم باید تا نصفه شب  توی سوراخ باشیم و اونا هی همراهی می کردن باهام. کلی موسیقی زیر خاکی هم به رسم خودم گلچین کردم که حتی سی ثانیه هم وقت نشد از اون ها چیزی پخش بشه!

همه این ها به کنار ! وقتی خدافظی کردم به ساعت نگاه کردم.دیدم هنوز وقت هست اما چرا برنامه ها طبق دستور روزانه  تموم شد؟

بعد دیدم شه و بروبکس رفتن مراسم سیگارکشی و چند دقیقه بعد فهمیدم که ای وای…. خاک بر سر شدیم. اما همون جا با شه و کمک خلبان سوگند سرخپوستی خوردیم که به میمنت اولین روز کاری خرمگس و به خاطر  حفظ جان خود به رئیس چیزی نگوییم.

 و نگفتیم..وهمه اش تقصیر این برنامه روز اول زمستانی است که توی وبلاگ ها راه افتاده..ومن هیچ کاره ام …

و حالا از شه و مادام میم دعوت می کنم اعترافاتشان را در حد چند جمله زمانه ای،ابراز فرمایند.

این بود چیزی که تا امروز در دلم قلنبه شده بود و داشت خفه ام می کرد…. این در حالی است که می دونم همه شما از این رازها دارین !؟

یکی رفت و یکی ماند

این روزها که افراد رادیو هر کدام به یک دلیل  در حال تغییر مکان هستند اون جمله شریعتی یادم میاد که میگه “آنان که رفتند کاری حسینی کردند و آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند و گرنه یزیدی اند”. فعلا ساختمان رادیو شبیه هیئت زینبیون است و سخت ترین کار  پیدا کردن یزیدی های رادیو زمانه است .

چی بود، چی شد، چی خواهد شد؟

این عکس هیچ توضیحی ندارد بجز صد روز گذر زمان در رادیو زمانه . حالا همه چی به کنار اون صندلی پلاستیکی نارنجی منو کشته! که صد روزه در رادیو ایفای نقش میکنه. البته روزهای اول صندلی مجری!! بود ولی الان کنار سماور در آشپزخانه داره ایفای نقش میکنه.

صد روز رادیو زمانه

چون که صد آمد، نود هم پیش ماست

این ضرب المثل میخواد بگه که اگر صد شد قبلش نود بوده، قبلش هشتاد و همینطوری تا …… راستی چرا کسی اون لپ تاپ بیچاره رو گل نبست که ازش تشکر بشه . حداقل از آزاده که بیشتر زحمت کشید .  اگر خواستین موزه رادیو زمانه راه بندازین چند تا چیز باید توش باشه . یکعدد لپ تاپ ، یک عدد میکروفن یقه ای ، یکعدد صندلی پلاستیکی .

رقابت سالم!

فقط محض پایین کشیدن سوپراستار، از نارنجی پاییز تهران لذت ببرید!

narengi1.jpg

این بچه صد روزه ما !

بچه صد روزه شد… یعنی سه ماه و ده روز!

و من فقط از دور دارم صدای این نوزاد جیگر رو می شنوم.درست روزی که عاشق کار کردن و برنامه ساختن برای اون بودم.

خرمگس…سنگ تموم گذاشتی… این دختره پشت بومی هم عجب دلی می بره صداش وقتی جای سوپراستار حرف می زنه!

عاشق شه شدم وقتی درباره برنامه موسیقی ملل اونقدر مادرانه حرف می زنه.

و دیوونه اون تیکه آواز خونی دو نفره شدم با ضدحال نیم فاصله… وقتش رو بیشتر کنین این صد روزگی رو..

سی توره رو یادتون نرفته؟

عاشقتونم بچه ها…

غرهای آنلاین

آقا این از آدینه تا آدینه با ورزش چه اسم خزیه شما گذاشتید روی این برنامه ورزشی؟ آدم احساس می کنه در عصر  مرحوم مصباح زاده زندگی می کنه.

دست کم به اندازه جواد آقای خیابانی تخیل به خرج بدید در این امور!

بعدشم آخه در دور و زمونه ای که همین الان رئال گل می زنه صفحه رو رفرش کنی نتیجه تازه رو می بینی اصلا واسه چی یه برنامه هفتگی برای شرح وقایع ورزشی هفته ساخته می شه؟ اونم در یک رادیوی آنلاین؟

خدا وکیلی شما این قدر منو حرص می دید که وقتی برگشتم یا کچل شدم یا موهام سفید شدن!

حال می کنین ولی شما این قدر آنلاین غر می زنما!؟

داستان از اين قرار بود

بعد از يه ساعت جنگ فک عليا با فک سفلی برنامه نيم ساعته آغاز شد و من هم با آرامش تمام و کامل خاطر رفتم توی خلوت مغز خسته ام رو به روز کنم و قضای حاجت هم ديگه ناگزير شده بود. يه دست به سيفون و دست ديگه به در جيغ حسن رو شنيدم. با عجله يه موشی که توی سرنای بلوچی گير کرده باشه (همونی که همانندش رو سوپر استار هم تو شيکاگو ديده)، آبی رو دست گرفتم و پريدم بيرون. از برنامه موسيقی محلی ايران ديگه خبری نبود. جای اينکه بلافاصله بپرم پشت ميکروفن و از دست “مشکلات فنی” گلايه بکنم، داشتم فکر می کردم: :د، چه جالب، تو دشتای بلوچستان هم موسيقی موزار می زنند.” تا حسن برام توضيح داد که برنامه رفته پی کارش و “مشکل فنی” جدی يه، نشستم پشت ميکروفن. اول فکر کردم پا شم و يه رقص هندی بکنم، چون ديگه نه دستگاه زبون ما رو می فهميد و نه ما زبون اون لعنتی رو. بعدش هم ديدم فايده نداره، به شنونده بايد توضيح داد که ما تو چه مخمصه ای گير کرديم. بعدش هم با پررويی تمام ميکروفن رو باز کردم و يه غزل “مشکلات فنی” نثار شنونده ها کردم. ديدم، رضا هنوز هم داره کلنجار ميره. يه غزل ديگه هم لنترانی شد. تا به غزل سوم رسيديم، دستگاه به زبون اومد و يه تکه ای از برنامه نيمه رفته رو برامون تف کرد. اون تفش هم سه دقيقه بيشتر دووم نياورد، ولی سه دقيقه برامون کافی بود که از نيم فاصله هميشه ياور يه لوح فشرده بلوچی بگيريم و ده دقيقه ديگه توی فلسفه “بشنو از نی” غرق بشيم. ترسم اين بود که صدای نی در نهايت ما رو از گوش هم محروم بکنه. رضا زودتر از من متوجه اين خطر حتمی بود و رفتيم سراغ چيزای زمينی تر و کاوه يغمايی رو چپونديم توی دستگاه که مثل آب حيات توی حلقوم رفت و ما رو رسوند به سر ساعت و مرور خبرها. ادامه برنامه باز هم روزمره و روتين شد. نگو که تکه هيجان انگيزش همونی بود که ما رو يه ذره کشت و زنده کرد.  جای سوپر استار خالی. می شد اون تکه رو با حضورش پر کرد. بهمون می گفت تو شيکاگو چه خبره و اينکه آيا موزيکال تازه ای در دادن يا هنوز هم که هنوزه، دارن همون نت های کهنه “شيکاگو” رو نشخوار می کنن.

آبرویم را بردید در یک قاره دیگر

صدای زمانه را در شیکاگو می شنوم.برای اولین بار خارج از استودیو و حتی محل تولید !

 با اعتماد به نفس و خوشحالی توضیح می دهم که این صدای خرمگسمان هست.کسی که صدایش را دوست دارم.امروز باید روز تعطیلش باشد اما شاید به جای من آمده و کلی هم فحش نثارم کرده.بعدی را هم معرفی می کنم که شکیباست و  مثل همیشه یک عصای بلند را قورت داده و حرف می زند.همان زمان داریوش اعلام می کند که برنامه نیم ساعته موسیقی محلی آن هم سیستان و بلوچستان است. فریادم بلند می شود.باید قسمت چهارم یا پنجم باشد که اعصاب ملت را با صداهای یک دست و مونوتن بازی می دهد.

هنوز می خواهم آبروداری کنم که ای بابا…موسیقی محلی ایران را باید همین جاها ..توی این آمریکای خراب شده هم شناخت که حدسم درست از آب در می آید. صدا از یک بوق می آید..شایدهم با بوق همراه می شود.جیغ ام بلند می شود که آییییییی..کمک خلبان باید همان قلنج شکن باشد … صدا همانطور از بوق می آید… عین موشی که در تله مانده و دست و پا می زند…و حدسم درست است… خرمگس ضمن اعلام اشکال فنی می گوید کمک خلبانمان در تکاپوست…

همه چیز جلوی چشمم هست..آدم ها را می بینم که می دوند..رندر می کنند..صدا روی دلت اتاق بغلی درست می شود و احتمالا دلت لعنتی استودیو نمی خواندش…همه لحظات را می بینم …از اینجا.. اما… آبرویم رفته…برنامه به کنار…مشکل فنی هنوز حل نشده..

آییییییی..دیگه من باشم که در یک قاره دپگر دلم هوای شنیدن صدای شما را بکند نامردها که آبرویم را بردید..

تو را خدا به این بچه مطربی که مدام دلش برای مامانش تنگ است بگویید این برنامه سریالی سیستان را به سرانجام برساند..مخلصش هم هستیم .خودم برایش مراسم زار رااز اول بازی می کنم تا نتیجه تحقیقات رفیقش عملیاتی شود !

سوپر استار و غوغا تو بوینگ

جای سوپر استار خالی. الان نشسته تو طیاره به طرف فرنگ و داره سره مهماندارا جیغ می زنه که چرا نمی ذارن بره تو اتاق کنترل. آخ خدا این جیغاش هم به جون می خریم اگه برگرده .

ایشاالله میم نون هم همین روزها از میدان هوایی می رسه و یک دست کله پاچه و نون سنگگک خش خاشی برامون می یاره.

هر چی هست زیر سر این سوپر استار و سی تاره ست که پای منو به این پشت صحنه باز کردن. اگر این سرتق بازیهای سوپر استارو الطاف خودش و سی تا ره نبود همون جلو صحنه در امان بودم.  هر دو ریخته بودن رو سرم و تو سره کامپیوتر می زدن تا رام بشه وگرنه من که از خیرش گذشته بودم. مخصوصا که این آقا هلندییه که امروز تو اتاقها میچرخه و هیچکس نمی دونه این چرا امروز اینجا می چرخه و منو یاده مامورهای مالیاتی می اندازه،  اومده تو اتاق می گه تو هنوز اینجایی!!!

 شما هم که به نظر می یاد همینطور !!

انتقاد و جایزه

سیتوره عزیز من از زمان اون سایت مرحوم هی می گفتم این لینکا چرا همرنگ متنه و شما هی می گفتید درست می شه و هنوز نشده! به شورای امنیت در این زمینه شکایت کنم که قطعنامه علیه ات صادر کنند؟ که سر و کارت به گوانتانامو بیفته؟ که دموکراسی آمریکایی برات صادر کنند؟ بگم سوپراستار یه  کم غر بزنه حال کنی؟ هی میگن انتقاد کنید جایزه بگیرید اونوخ با انتقاد دلسوزانه من این طوری برخورد میشه! 

بوی مردانه زمانه

تعطیلات کریسمس رو آدم بره آمریکا پیش خونواده…حالشو می بره…

ولی بدی اش اینه که رادیو می شه مردونه..فکر کن خبرخون مرد…تهیه کننده مرد…خیر رون مرد… و مجری …وای اونو که مخلصیم… ولی باز هم مرد ! آی…صدای زنانه رادیو زمانه..یادت به خیر…

اینو بی خیال..مهم اینه که تعداد پست هام از سی توره زد بالا … شکر…

مخلصیم !

خلبان فروش دست تو رو شده برام قصه هاتو بلد شدم….

جناب نیکاهنگ کوثر مهماندار توپولف ما جیغ الملوک موسوم به  سوپر استار از نواده گان حاج حسین است که در افترا زدن ید طولایی دارند… فکر شو بکن با این جیغ هایی که ایشون میزنند هر روز مجبور به تعویض کابین خلبانیم ضمن اینکه کلاغ ها هم در اسمان از اصوات ایشون مدتی ست که کم اوردن و دارند سوسن میخونند….کلاغستون شما هم به تیرجیغ ایشون ناک اوت شد…

یک شرکت روسی سازنده ماهواره  قراره جیغ الملوک زمانه رو برای پرتاب ماهواره بکار بگیره چون  تارهای صوتی ایشون قادر به شلیک موشک می باشد و یک نکته مهم اینکه  همه چیز د ر مقابل جیغ ایشون تبدیل به انرژی میشه همانطور که بنده خدا … سالهاست شده.  

مشکلات نارنجی و چشمان سبز

1- نیکان باید درک کنه که چه چیزی باعث می شه بین یک میلیون برنامه – تاکید می کنم یک میلیون تا – فقط برای کلاغستون مشکل پیش بیاد ؟این یعنی چه؟

یعنی اینکه جیگر! ما مخلص کلاغ هات هستیم اما اول باید این کلاغ ها مشکلاتشون رو با کمک خلبانمون حل کنن.این قلنج شکن با برنامه های تو مشکل داره و از هر کاری برای ضایع کردنت استفاده می کنه.اگه اینطوری نیست پس چرا روزهای دیگه (منظورم در نبود این استاد پرواز) هیچ مشکلی برای کلاغ هات پیش نمی یاد؟

پس داداش نارنجی گنده کانادایی من! بی زحمت هر چی حرف در مورد تصادفی بودن ماجرا و اینکه دست خودشون نبوده که برنامه دیروزت رو پخش کردن و اینا… رو ندیده بگیر…این مزخرفات رو هم فراموش کن که چون حساسی این اتفاق ها برات می افته..اینا گول زنکه !

2- این داداش خرمگس سبز چشممون بدجوری بدوخوش شانسی می یاره.موبایل ما رو که زدن هیچ جیگری ما رو در پروژه های مربوط به رد لایت و قهوه خونه های آمستردامی یاری نداد…ای خدا…آدم خوش تیپ باشه…برنامه سازی براش آب خوردنه!

دنيايی در آمستردام

غصه سرقت ديشب رو از قلب و ذهنم ريختم دور و سعی کردم جای خالی اش رو با محبت يه تازه وارد به آمستردام پر بکنم. يه دستگاه ضبط صوت رو کش رفتم (سوپر استار، فردا بهت پس می دمش!)، يه نقشه کوچولوی شهر رو انداختم تو جيبم، دنيا رو همرام گرفتم  و زدم بيرون. از راهنمايی های دنيا چه لذتی بردم و از انتخاب درستم به خودم باليدم. دگمه ضبط رو توی ترام فشار دادم و دور شهر رو گشتيم، برگشتيم دفتر و بعدش خاموشش کردم. کلی مطالب جالب رفت توش. موضوع زبان هلندی خيلی بامزه بود. يه خانم مسن نزديک بود به باد دشنامم بگيره که “به چه دليلی زبان هلندی رو شبيه آلمانی می دونی؟!” يه پيرزن ديگه چشاش پر از آب شد و گفت: “تا ميگی آلمان، من گريه ام مياد…” و اشکش رو پاک کرد و رفت. يه آقا دانش زبانی من رو به ريشخند گرفت و ادعا کرد: “اين حرفا چيه، بابا؟ زبان هلندی به فرانسه شباهت داره، نه آلمانی”. ازش پرسيدم: “پس دليلش چيه که شما به “روز” ميگين “داخ”، آلمانی ها ميگن “تاگ” و فرانسوی ها دو فرسنگ فاصله می گيرن و ميگن “ژور”؟ گفت، اين يه تصادفه. گفتم، پس چه طور شما به “کوچيک” ميگين “کلاين” و آلمانی ها هم ميگن “کلاين”؟ گفت: “من چی ميدونم بابا؟ تو هم عجب گيری دادی.” خلاصه، حالا با استدلال می تونم بگم که اکثر هلندی ها هيچم خوششون نمی ياد به درک شباهتشون با آلمانی ها برسن. و اگه هم رسيدن، عصبانی ميشن!

 کلی هم راجع به آزادی های آمستردام صحبت کرديم و نظر های مختلف رو از تو خيابون های شلوغ ميدون “دام” چيديم. دنيا هم به عنوان کارشناس امور آمستردامی راديو زمانه هی داشت ديدگاههای کارشناسانه به خورد ضبط صوتمون ميداد، تا رسيديم به يه خيابون پر از فروشگاه و دنيا تبديل شد به يه موجود مصرفی و دو تا النگو رو دستش کرد و می خواست سراغ سوميش بره که از دستش گرفتم و کشيدمش بيرون. بعدشم خودش ازم تشکر کرد، چون اون لحظه زرق و برق لوازم آرايش حسابی گرفتار وسوسه اش کرده بود و می تونست با جيب تکيده و خالی برگرده پيش مامانش. خلاصه، آغاز گشت و گذارمون تو آمستردام جالب آفرين بود و اميدوارم نتيجه راديويی اش هم به همين اندازه جالب انگيز باشه. با مرسی بلند از دنيا!

هم سرنوشت سوپر استار

هنوز فرصتش رو نداشتم که از زيبايی های اين سرزمين غريبه به حد کافی لذت ببرم که حالم بکلی گرفته شد: با تلفن همراه و کيف دستی سوار يه ترام شدم و بدون هر دو تا اومدم پايين. به احتمال زياد کدوم چرب دست پدرسوخته ای همين الان يه گوشه ای نشسته و به حال يه خارجی گول و گمراه می خنده که به خيال امن و امانی اين خطه جيبش رو ولو گذاشته و هاج و واج داره به اطرافش زل می زنه. دار و ندارم اونجا بود. هم سرنوشت سوپر استار شدم، شايد بخاطر اينکه بطور بايد و شايد باهاش همدردی نکرده بودم و حالا سنگ گرونتری خورد تو سر من. روز تعطيلم اومدم دفتر تا حال دزده رو هم بگيرم: همه کارت های اعتبارم رو مسدود کردم. خدا رو سپاس تلفنم قراردادی نبود. با همين هم دلم خوشه. ولی شديدا به اون ماسماک لعنتی پايبند شده بودم و هر چه شماره داشتم، باهاش رفت… سوپر استار، حالا می دونم چی ها کشيده بودی.  اميدوارم آخرين غممون توی آمستردام باشه.

حدیثی در باب کار با دو مهندس صدا و پرواز زمانه

تفاوت شه با کمک خلبان قلنج شکنمون موقع رفتن توی سوراخ چند چیزه؛

اول اینکه با شه می شه وقتی خبرخون داره گلوش رو پاره می کنه ،تمرین کرد و آماده شد برای مسابقات بین المللی قهرمانی شکلک درآوردن.

اما با قلنج شکن که باشی..هی باید براش روی کاغذ بنویسی که بی خیال موسیقی مورد علاقه اش بشه و اصلا دست به لیست موسیقی زیرخاکی که چیده شده،نزنه.وگرنه از هر فرصتی برای ابرازعشق اش به شهرام صولتی وابرام تاتلیس استفاده می کنه.

دومین تفاهم من با شه موقعیه که درست زمانی که  به شدت به مهندس صدا بودن خودش ایمان داره ، تمرین خط فارسی می کنه..باور کنید تمرین می کنه که چطور ”س”"ص”"ع” رو با نستعلیق زیباتر بنویسه. کاری که من سال هاست آرزوداشتم ، صبرم را از انتقادها به دستخط پزشکانه ام از دست می دادم تا به سمتش هجوم بیارم.

اما شه واقعا با اطمینان از این موضوع که کارش در نوشتن درسته ،می ره سراغ آرایش کلمه ها. این نیروی غریب به من انرژی می ده.مخصوصا وقتی خبرخون داره دست و پا می زنه تا به جدیت اخبار اضافه کنه !

تنها آدمهای آهنی در زیر باران زنگ میزنند

این جمله ی نغز، شاه کلید صحبتهای میم نون در ماه های پیش بود که بدون چتر در زیر باران پائیزی آمستردام قدم میزد. اما کجاست تا بیاد و ببینه که این روزها در زیر بارانهای سیل آسا حتی آدمهای “تخته سه لائی ” هم زنگ میزنند چه برسه به آدمهای آهنی . این روزها عموما بوی نا گرفته ایم با طعم کیبرد .

آمستردام بارانی

تاثیر اجرای زنده وشکم

دیدی چی زود و سریع همه چز خوب شد؟ منضورم(منظورم) سوپر استار است این جا.
دیشب اول برنامه مسیق(موسیقی) ملل مهدی آمد و گفت راحت تر اجرا کنم و به سوپر استار هم گفت که با کمی صحبت نوبت را بدهد به من.در این میان که سوپر استار خیلی گوشنش(گشنه اش) بد(بود) یکباره صدای شیکمش (شکمش)بلند شود که می گفت دیگر طاقت ندارم برم چیزی بخورم و من همین را گفتم. بدو به شکمت برس!

ایمروز(امروز) هم مهدی  با یک کیف خوردن(خوردنی) به دفتر آمد و هم جانوم پ.(خانم پروین) نیز همین طور: آش ریشته!(آش رشته جیگر!)و کوکو سبزی و کتلت!

و حالا بزارید(بگذارید) برم (ببینم)که برای من چی چیزی از ایران آورده این نازنینی که خیلی وقتی در ایران بد(بود).
من خیلی وقتا چیز های را می گم که نباید گفت. از این جاست که باید دیگه برم و این دو بسته هدیه را باز کنم!  

تپق و تهوع و دوستمون بلازی !

نمی دونم موضوع چیه؟بعضی شب ها به نوشته توی دستم نگاه می کنم و چیزی که پشت میکروفن می خونم ،یه چیز من در آوردیه که خودم خنده ام می گیره.کلمه ها رو نمی بینم وچنان جمله سازی درست و حسابی می کنم که کمک خلبان ها هم با تعجب نگاهم می کنن.  این رو یه زمانی “شه” گفته بود و کلی بهش خندیده بودم.اینکه وقتی برنامه موسیقی ملل رو زنده اجرا می کنه،متن را می بینه اما نمی خونه!

امشب دیگه محشر بودم… با یه لیوان پر سرکه ! برای جلوگیری از پیشرفت حالت تهوع،معده ای خالی و خستگی از مصاحبه ای که 7 صبح وادارم کرده بود بیدار شم.

تپق های امشبم به کنار… موفق شدم در یک حرکت زیرکانه،جلوی شکیبا روبگیرم تا موقع خبرخوندن اشتباهی لیوان سرکه منو، به جای آب بالا نکشه! خدا خیلی دوستش داره به خدا!

راستی..شکیبا جان..اون دوست بلازی هست عزیزم..نه دوست(رفیقش)… ببخش..که زدم زیر خنده بین اخبار!

يک درود خروسی

عجب روز هرزی بود. صبح که می خواستم به بچها درود بگم يهو متوجه شدم صدام خروسيه. يکه خوردم و ديگه صدام رو درنياوردم. فقط از سوپر استار خواستم که امشب جای من توی آسمونمون بدرخشه يا به اصطلاح خودش بره سوراخ. با حس ممنونيت از سوپر استار و تب و لرز و سرفه و اخ و تف رفتم بيمارستان. و بی خود کردم. دو ساعت رو در انتظار تفقد دکتر و گوشه چشمی از پرستار کور کردم و با همون حال تباه برگشتم راديو. مزخرفات ناسياسی رو روی خط گذاشتم و چند تا آهنگ تازه رو هم از لپ تاپ خودم دزديدم و چپوندم توی پوشه راديو زمانه. سی توره با اوقات تلخی صدام کرد و سر سطح بلند و پايين فايل هام غر و لندی زد و سرش رو انداخت پايين تا آتش چشام رو نبينه… و نديد. حالا هم می رم که ببينم آيا فردا می خوام بيام و يه روز ديگه رو با گلوی پاره و صدای شکسته و دماغ چشمه ساران سياه کنم يا خير.

بیارک:دلم برای آمدنت تنگ است ای نا آشنا، کی از راه خواهی رسید

bjork

 بیارک را که می شیناسید. و فلم رقصنده ای در تاریکی را هم که دیده ید. امروز از این هنر مند همیشه جوان و با رفتار و کردار کودکانه در مسیقی ملل خواهم گفت. آهنگ های زیبا و دشوار درک او مرا هم  آزار می دهد و هم آرامش می بخشد. نمی دانم به شما چی تاثیری گزاشته است.  از این عکس هم خوشم آمد. به ثان فرشته های معسومیست  با سرنوشت سخت در میان انسان های مخلوت.   

اعترافات یک خبرنگار

بچه‌ها! بیایید با هم صادق باشیم. من الان دارم سعی می‌کنم همین کار را انجام دهم. پس اول ای میل می‌زنم به شکیبا که حالم خوب نیست. ای‌میل رییس را که …نه… حرفش را نزنید. بعد دوباره سر از زیر لحاف در می‌آورم. یک ساعت بعد که بیدار شدم باتری موبایلم هم تمام شده. زمینه فراهم است. اینترنت هم قطع می‌شود چون دزدی است و طبیعی است که بالاخره یک روز گندش بالا بزند. بعد٬ لوله‌کش می‌آید. اگر شکیبا دقت نظر خوبی داشته باشد قبلا هم یک بار این لوله‌کش آمده بود ولی چون ندارد من یادآوری می‌کنم البته در راستای همان صداقتی که قرار است با هم داشته باشیم. می‌شود ساعت ۱۷. یک نیمرویی درست می‌کنم که شاید کمی وضعیت جسمانی بحرانی را بهتر کند. یواشکی از لای اینترنت قطع شده یک نگاهی می‌اندازم به رادیو زمانه دات کام. دلم شور می‌افتد. اینطوری: «الان بچه‌هایی که دیشب منقودشان کردیم چه می‌گویند؟ وای خاک عالم… یه چیزی می نویسند برامون…».

بلند می‌شوم مثل بچه آدم می‌آیم پشت میزم. فوق فوقش با یک ساعت تاخیری که به پای این نقشه شوم ریختم و عمل نکرد. اول یکی دو تا لگد به دوچرخه‌ام می‌زنم. گاهی هم ولش می‌کنم و با اتوبوس می‌آیم. البته خدا از ته دلم خبر دارد که سه تا فحش (دست کم سه تا)‌ نثار بلیت‌گیر می‌کنم. بعد که رسیدم دو تا مشت به کی‌بورد کامپیوتر. این بیچاره هم باز روشن می‌شود. (اینجاست که گاهی دستم می‌لرزد و آب پرتقالی که برای دادن روحیه به خودم خریدم می‌ریزد روی کی‌بورد و بعدها دست سی‌توره به آن می‌چسبد و در رشته ورزشی غر زدن در ثانیه٬ رکوردم را می‌زند) سپس٬ سر مطالب الف.ر یک فریادی می‌کشم از ته دل (اینجا کاملا حق با من است٬ شوخی هم نمی‌کنم). بعد نوبت اینه که چرا در گنجه بازه؟ نه خداییش٬ چرا دم خر درازه؟

دیدید؟ حالا فهمیدید چرا غر در ثانیه‌ام تصاعدی بالاست؟!

آدم کور وقتی بیکار می شه مژه هاش رو می کنه

 اون موقعی که مهموندار توپولف 230 زمانه ایرتور توی مدرسه کلمات سخت کتابش رو قرمز می نوشتند که فراموش نکنه ; ما تو صدا و سیما با استاد سی توره و استاد شکیبا داشتیم برای این  آبجی برنامه کودک درست می کردیم که امروز معنی مزرعه سبز رو بیگیره. آبجی خالی نبند!
دندونات ریخت؟احالت رو بعدا به هلندی می گیرم. (; (;
( با تشکر از نیم فاصله به خاطر کتابت این مطالب گهربار)!!

khalaban

« ورودی‌های پیشین