بایگانیِنوامبر, 2006
{ نوامبر 29, 2006 @ 8:29 ب.ظ }
·
{ شه }
{ }
·
{ }
امروز مثل همیشه بعد از پخش برنامه زنده رفتیم سیگاری روشن کنیم. و صحبت از حضور و غیبت انسان ها شد.
سبوک(سبک) و بدون ملاحظه گفتم چرا آدمان(آدم ها) خود کوشی (خودکشی)می کنند برای این که از کسی قصد و یا انتقام گرفته باشند، یا چیزی را اسبات(اثبات) کرده باشند. زندگانی مرام خود را دیگرگون(دگرگون) نمی کند. اینسان ها(انسان ها) باید که تخدید نظر(تجدید نظر) در مرام زندگانیی(زندگانی) خود بکنند.
نه؟
این جا پیشم کتاب ترجمه اشعار سیلویا پلاس(پلات جیگر!) است که از ایران برایم آورده اند. لعنت به تسمیم های (تصمیم های)که سر جهل یا سر قهر گرفته می شوند و بیش تر اوقات اشتباهند. برخلاف حرف آن همکارم که میگفت بیهرین (بهترین)تسمیم ها(تصمیم ها) در سر قهر و غزب(غضب) گریفته (گرفته)می شوند.
حالا از این همه غلت های(غلط های) املایی من کیف کنید و اگر هوسله شو(حوصله) داشدید (داشتید)بهم کومک(کمک) کنید که کمی در فارسی ادوانسد تر(ََAdvanced تر! ) بشم و فرق این همه ص ث س و یا ط ت های اربی(عربی) را بلآخره از بر کنم. ساغر که دیگر از سر من دست برداشت و یا من از سر او دست برداشتم و درس های خط فارسیی( فارسی)ملکت(ملکوت) متوقف شد.
حالا از کی بپرسم که متوقف چه گونه نوشته می شه… همه سرش شلوغی، ولش کن. فحمیدید (فهمیدید)دیکه(دیگه) منزورم(منظورم) چیه. وای احساس مس کنم(می کنم !) که منزور (منظور)را نیز اشتباه ن.شتم.(نوشتم! این تایپی بود ولی به خدا!) اگر اشتباه را نیز اشتباه نوشته باشم چی کار کنم؟
- کتاب سال اول دبستان را برایم بیار مادام میم نون جان!
{ نوامبر 28, 2006 @ 10:15 ب.ظ }
·
{ سی توره }
{ }
·
{ }
یک بنده خدا با جستجوی عبارت “عکس از گوش شکسته” به این صفحه اومده و شدیدا دست خالی برگشته . فلذا به یک عدد “عکس گوش شکسته” محض خاطر اینکه شرمنده نفر بعدی نشیم نیازمندیم.
{ نوامبر 26, 2006 @ 1:02 ب.ظ }
·
{ میم نون }
{ }
·
{ }
پیلیز یه کمی تخیل داشته باشید بروبکس! من یه کاری کردم شما چرا هی تکرار میکنید؟ خواننده عزیز این وبلاگ احتیاج به چهارتا، بلکم! پنج تا کلمه حرف حساب داره.اون وقت شما از رو دست من نگاه میکنید و پست میذارید فقط واسه اینکه اسمتون بیاد بالاتر؟ واسه رو کم کنی؟ آخه آدم تا چه حد باید در قید و بند مادیات و نام و شهرت بمونه؟ این جاه و مقام بالاتر به هیچ کس وفا نمی کنه. ترمز کنید عزیزان من! یه شاعر فرانسوی میگه فاین تذهبون؟
{ نوامبر 25, 2006 @ 7:18 ب.ظ }
·
{ سوپر استار }
{ }
·
{ }
1- فقط برای در صدر بودن !
2- وبلاگ خوبی دارید..به ما هم زنگ بزنید قبل از سر زدن .
3- موبایلم گم شد درراستای دیدن فیلم” مرد توهستم !” ..آی..لئونارد جان…کوهن جان…
{ نوامبر 23, 2006 @ 9:13 ب.ظ }
·
{ کبری }
{ }
·
{ }
سلام
بالاخره با کمک سی توره من هم وارد شدم. من هم اومدم که دیگه سوپراستار در صدر نباشه.
{ نوامبر 23, 2006 @ 1:16 ق.ظ }
·
{ سی توره }
{ }
·
{ }
هلند کشوری است که بچه مدرسه ای ها از ابتدا باید چهار زبان را یاد بگیرند . چنین فرزندی اگر به هیچ مدارجی در زندگیش نرسد به گدائی تبدیل میشود که به چند زبان نیاز خود را بیان و برآورده میکند . ( عکسی برای این نوشته موجود نیست )
{ نوامبر 22, 2006 @ 9:58 ب.ظ }
·
{ نیم فاصله }
{ }
·
{ }
من سه روزی است یا در واقع به قول شکیبا سه روزیست یا به قول سعید.ش سه روزیست که دارم فکر میکنم یک مطلبی بنویسم که بهتر از بقیه باشد. نه تنها بهتر از بقیه زمانهایها٬ بلکن بهترین مطلب وبلاگستان یا همین مسابقهای که قرار است زمانه برگزار کند. خلاصه بهترین باشد. اما هرچه فشار میآورم نمیشود. فقط این مطلب را اینجا مینویسم که در راستای کلکل کردن سوپراستار و میمنون مطلب من بالاتر باشد. تازه تاریخ آن را دستکاری میکنم به گونهای که تا سه هفته هر مطلبی نوشته شد مطلب من بالاتر بایستد. بالاخره اداره سایت این کلکها را بر من سهل کرده. خلاصه٬ چی داداااااااش؟ حواستون باشه …..
{ نوامبر 22, 2006 @ 5:57 ب.ظ }
·
{ سوپر استار }
{ }
·
{ }
روز بی کاری ام هست اما اومدم چون سیل ایمیل ها و تلفن ها نشون دهنده دلتنگی بروبچز زمانه در طول یک روزبود.
اومدم به دو دلیل؛اول اینکه به دااشمون خرمگس چشم سبز دلگرمی بدم که برای اولین بار رفته توی سوراخ!(خودش گفت اگر نبودی،عمرا می تونستم این جوری اجرا کنم برنامه ها رو..خودش گفت داره ازم چیز یاد می گیره..خودش گفت به جون بچه ام )
دوم اینکه؛یه پست جدید بگذارم که سی توره در صدر نباشه؛خوشم نمی یاد مدام تعداد پست های سی توره ای بالا بره !
سوم اینکه…مخلصیم..بریم منزل که بقیه روز تعطیلمون رو به بروبکس محل برسیم.
{ نوامبر 22, 2006 @ 8:58 ق.ظ }
·
{ میم نون }
{ }
·
{ }
فقط محض پایین کشیدن خانوم سوپراستار از اون بالا من نشستم و برنامه روزانه مو در مورد سونوگرافی و آزمایش خون و غیره تعریف کردم اینجا. حالا که دیدم از طرفی دست بالای دست بسیار است و از طرف دیگه خوانندگان این وبلاگ فقط بروبکس خودمون نیستند دیدم اصلا خوب نیست دیگران در مورد آزمایش خون و این قضایای من چیزی بخونن بنابراین این پست رو بر می دارم.
واقعا ببخشید می دونم که کار بدیه.اگر کسی خواست در جریان برنامه روزانه من قرار بگیره براش با کمال میل، میل می کنم! جناس تام رو حال کردید؟!
{ نوامبر 21, 2006 @ 8:42 ب.ظ }
·
{ سی توره }
{ }
·
{ }
“شه” یکی از دو نفر مجری تاجیکی رادیو زمانه است . ما که نفهمیدیم چرا یک مجری تاجیکی باید یاد بگیره که با لهجه تاجیکی و ادبیات فارسی برنامه رو اجرا کنه . چرا نباید با همان ادبیات تاجیکی برنامه رو اجرا کنه ؟ ( عکس بدون شرح است )

{ نوامبر 19, 2006 @ 7:16 ب.ظ }
·
{ سوپر استار }
{ }
·
{ }
اگه نمی دونید “ستاره معروف روس”یعنی چه،مشکل من نیست.مشکل “شه” هست که درست پنج ثانیه مونده به روشن شدن میکروفن می گه این خواننده پاپ روسی که می خوای معرفی اش کنی ؛66 ساله است.
خب چی کار کنم وقتی از زن بودن و 66 ساله بودن آوازه خوان پاپ روسیه هیجان زده ام و نمی تونم اسم هشت قسمتی اش رو تلفظ کنم … معلومه که وظیفه ای ندارم تا تعیین کننده صفت ستاره باشم یا موصوف …یا مضاف ؟
{ نوامبر 17, 2006 @ 1:23 ق.ظ }
·
{ سی توره }
{ }
·
{ }
عموما در محیط های کاری که تعداد زنان ارجح بر تعداد مردان است آشناترین صدا ، صدای پاشنه کفش زنانه است . ساختمانی که میزبان کارکنان رادیو زمانه است خوشبختانه سراسر موکت است . ( شرح عکس در داخل خودش )

{ نوامبر 16, 2006 @ 7:03 ب.ظ }
·
{ شکیبا }
{ }
·
{ }
گیر دادنها به زمانه این چند وقت بالا گرفته. به قول یکیشان کیسههای اساسیست که دارد به تن زمانه کشیده میشود. وارد و ناوارد. منصفانه و جفاکارانه. آگاهانه و چشمبسته. خلاصه ظاهرا کسی برای کشیدن اساسیترین کیسهها به تن زمانه و زمانهایها جایزهای تعیین کرده.
وقتی این انتقادها را میخوانم دچار حسی دوگانه میشوم:
ــ از یک طرف، خندهام میگیرد (و به نظرم بچهگانه میآید) که عدهای به دلایلی شخصی شروع کردهاند به شمشیر از رو کشیدن و بیمحابا حمله کردن. هیچ هم ملاحظهی منطق و رعایت انصاف را نمیکنند. مثلا کسی متنی با یازده غلط املایی نوشته (البته بعدا بعضیشان را تصحیح کرد و مجموع غلطها به شش تا رسید) و طی آن فقط یک نکته گفته: اینکه رادیو زمانه یکبار بهجای «کلاسیک» گفته است «سمفونیک»! یا کس دیگری فقط برنامههای یکشب را گوش کرده و بعد هر آنچه را شنیده تعمیم داده است. مثلا گمان کرده چون فلان شب برنامهای از جمهوریخواهان پخش شده، پس زمانه رسانهایست جمهوریخواه. حتما آن دیگری، برنامهی فردا شب را گوش کرده و تشخیص داده که زمانه رسانهایست مشروطهطلب. وا عجبا!
آن سومی هم نمیداند که موسیقی زمانه در همین مدت کوتاه تشویقهای بسیاری در پی داشته. از یکی که خوشش آمده فورا میگوید این یکی از دست زمانهایها در رفته. و کلی متلک دیگر.
ــ اما از طرف دیگر، همیشه از انتقاد شنیدن خوشم آمده است. مفت و مجانی کسی وقت میگذرد و در بارهی عیبهای تو فکر میکند. تکان خوردن بر اثر چنین دستاوردی خیلی بهتر است از تمجیدهای غیرواقعی که آدم از شیرینیاش ترش میکند. یادمان باشد معمولا تعریف و تمجید فسفر کمتری میسوزاند تا انتقاد (حتا در تندترین حالتاش).
من هم به شیوهی فعلی رادیو زمانه ایراد و انتقاداتی دارم. شاید نمرهای بسیار پایین هم به کارنامهمان بدهم. بعضی از ایرادها را که میشنوم و میخوانم، حق میدهم. ما میتوانستهایم خیلی بهتر از این باشیم. اینها مهم نیست. مهم این است که چشماندازمان چیست. بچهها شما به فردای زمانه چهطوری نگاه میکنید؟
{ نوامبر 16, 2006 @ 5:46 ب.ظ }
·
{ سوپر استار }
{ }
·
{ }
یه بار احساس کردم ویزیتورها و شنونده ها دارن از روی نمره 50 می ریزن پایین! (اون موقع می شد شنونده ها رو روی مانیتور دید).دیدم یهو همه چی شده صفر و خبرخونمون (مادام میم)که سمبل آرامش در کمال زیبایی است،داره نفس می گیره که شروع کنه.هی من دارم زیرورومی شم که بابا آدم نیست این تو،چه جوری می خواین خبر بخونین؟ هی اصرار که ..نه سر ساعت باید خبر بره…
بعد تازه شه جیگر که هدفون روی گوشش بود،یه ذره به خلبان – سوپراستار حق داد.اما هنوزجنبش عملی از سوی او اتفاقی نیفتاده بود تا اینکه سی تاره از خارجه تماس گرفت که صدا قطعه!
شه با اعتماد فراوان به اطلاعات تکنیکی اش شروع کرد بررسی نرم افزاری وکارهایی توی لپ تاپ کرد که فقط به گذشت زمان کمک می کرد.اما سوپراستار …به این نتیجه رسید که باید بره زیر میز….پس رفتیم زیرمیز؛ سه تایی .سیم ها رو بررسی کردیم.هی زیر و رو کردیم و نشد… برگشتیم بالا …یهو یادمون اومد شه تلفن استودیو رو از روی دل خوش قطع کرد،چون فکر می کرد ممکنه …ممکنه یکی بهمون زنگ بزنه..اون هم به شماره ای که حتی خودمون نداشتیم.
تلفن رو که زدم توی پریز…همه چی درست شد و یهو عدد رفت بالای 50… حالا اول مادام میم رو باید کنترل کرد در روده بری! و بعد مدام به این سوال جواب داد که تلفن رو چه به این برنامه و لپ تاپ و رادیو؟
این هم بود انشای من!
{ نوامبر 16, 2006 @ 1:39 ب.ظ }
·
{ خلبان }
{ }
·
{ }
فکرشو بکن که توی توپولوف ۲۳۰ زمانه ایرتور نشستی داری رانندگی میکنی، بعدش کمک خلبان به جای این که ببینه مسافرا واتر میخوان یا نه، زاغتو چوب بزنه که چشمای خلبان کجا داره کار میکنه. آدمفروشی توی روز روشن.
چه خوش گفت شادمهر که گفت:
وقتی دیدی که سوختی
رفتی و منو فروختی …
حالتو توی مسیر ونیز ـ یاسوج میگیرم!!
{ نوامبر 15, 2006 @ 10:12 ب.ظ }
·
{ میم نون }
{ }
·
{ }
میم: من همین میم هستم که چند وقتی است از نون افتاده ام. مادام میم برای خودش یک کسی است در ولایت جابلقا ما را با جابلقا چکار؟ بنابراین برای این که یه وخ! کسی فکر نکند من عنوان کس دیگری را مصادره نامطلوب کرده ام این از این!دیگه این که خدا وکیلی توی جابلقا نشستید می گید با اینترنت 56 کیلو بایت لنگش کن! ولی من ترای می کنم که نگید از زیر کار در رفت.الانم با این که ده بیست تا فیلم در سبد کالاهای فرهنگیم دارم می شینم این فایل عباس کیارستمی رو می فرستم حالشو ببرید.
سی توره! بپیچ که رفتیم!
پ. ن. جماعت! فردا یادتون نره ناخناتونو بگیرید، موهاتونو شونه کنید، حموم برید با رخت و لباس آدم وار برید سرکار امشب رئیس اومد که بیاد! فردا نگید نگفتی!
اینم یه عکس از آقای رئیس که بی توجه به غوغای دور و بر و پشت سر مشغول کتابت هستند! اگر دلتون تنگ شده!

{ نوامبر 15, 2006 @ 8:32 ب.ظ }
·
{ نیم فاصله }
{ }
·
{ }
یادم نمیره. روزی را که به زور من را پای این دستگاههای مصنوعی استودیو نشاندند برای خواندن چی؟ خبر. همان که پیشانی برنامههای رادیو است. دستگاههای مصنوعی استودیو مربوط به زمانی بود که استودیوی اصلی نداشتیم و خلبان نقش پایه میکروفن را بازی میکرد. نشستم پشت چی؟ همان پایه مصنوعی و صندلی که قدش تا پاشنه پایم بود.
در همین اثنا بود که شه به مادام میم اشاره کرد که نقش مجریگری را ایفا کند و مادام میم دستش خورد به بالشتک سیاه سر میکروفن. حالا ساعت چند است؟ هفت و ۳۰. راه هم ندارد برای دیرتر رفتن خبر. مجری کجاست؟ زیر میز به دنبال بالشتک سر میکروفن. کمک خلبان کجاست؟ سرخ شده و توی سر و کلهاش میزند مثل همیشه. از من اصرار٬ از مجری که «نه جون تو٬ بدون بالشتک پ هاتون میچسبه در گوش خواننده».
حالا رییس کجاست؟ مثل همیشه با دو گوش مسلح پای اینترنت (آن زمانها خوشبختانه هنوز روی هوا نبودیم و در مجاز سیر میکردیم). رییس چند روز بعد به روی خودش و خودمان و جد و آبادمان آورد که «خبرخوان وقتی میخنده٬ مخاطب هوشیار درک میکنه.»
این بود خاطره من از روزهای خوش زمانه.
نون ۲۷ ساله از آمستردام.
{ نوامبر 15, 2006 @ 7:21 ب.ظ }
·
{ سوپر استار }
{ }
·
{ }
این سی توره آتیش پاره راست می گه..همه چی با یک لپ تاپ شروع شد و یک میکروفن انجیری .با کلی موسیقی زیرخاکی که خیلی ها برای اولین بار می شنیدند.
اما اون روزها خلبان ومجری یکی بود و هر چی سوتی فنی و کلامی و غیر کلامی بود پای خود مجری-خلبان بود.
الان همه خارجه شدیم..توی توپولف می شینیم ومجری برای خودش یک کمک خلبان اساسی داره که … یعنی… خب اگه شما هم از توی استودیو بشینین فوتبال بین ایران و کره یا سوریه و موزامبیک رو نگاه کنین،خب یه جاهایی یادتون می ره یکی کنارتون داره بال بال می زنه که بچه….اون دکمه رو بزن زنلکس یه زیرخاکی پخش کنه ،ملت حالشو ببرن!
این مال مواقعیه که سوپراستار سخنان پربها رو سرداده و به اتمام رسانده و دیگر حرفی برای ماست مالایز کردن حواس پرتی کمک خلبانش نداره !
{ نوامبر 15, 2006 @ 2:05 ق.ظ }
·
{ سی توره }
{ }
·
{ }
در حال حاضر تجهیزات فنی رادیو مطابق با آخرین استانداردهای پخش در اروپا طراحی و نصب شده . هنوز هم یک بخش هائی در مرحله آب بندی شدن است . دق کردیم تا تموم شد . راستش رو بخواین همه چی از یک لپ تاپ شروع شد ……

{ نوامبر 14, 2006 @ 10:23 ب.ظ }
·
{ شکیبا }
{ }
·
{ }
حالا که قرار است همه اسمی مستعار و عجیب ـ غریب داشته باشند، و ضمنا با زبانی شکسته ـ بسته مطلب بنویسند، من یکی با اسم خودم میآیم و تازه با اجازهی خانم نیمفاصله، محاورهای هم نمینویسم.
ضمنا به قول یکی، با بوق هم وحدت میکنم.
{ نوامبر 14, 2006 @ 10:23 ب.ظ }
·
{ سوپر استار }
{ }
·
{ }
سوپراستار زمانه :
حالشو می بریم از حالا !
{ نوامبر 13, 2006 @ 3:39 ب.ظ }
·
{ سی توره }
{ }
·
{ }
“میم بانو” هم به نویسندگان این مجموعه اضافه شد . گر چه اون الان زیادی از حد پشت صحنه است . یه چیزی تو مایه های خارج از صحنه است ولی خدا رو چی دیدین .
در ضمن عکس تمام بعضی از این اشخاص بزودی همین جا ممکنه پابلیش بشه .
{ نوامبر 13, 2006 @ 1:57 ب.ظ }
·
{ سی توره }
{ }
·
{ }
اولین مشتری پشت صحنه ثبت نام کرد . به افتخار سوپر استار یک فقره بوق ممتد : بووووووووووووووووووووووووووووووق تا روزی که به “بوبوق بوق – بوق- بوق” تبدیل بشه!
اینجا یه عکس بود که دیگه نیست
{ نوامبر 13, 2006 @ 1:55 ق.ظ }
·
{ سی توره }
{ }
·
{ }